تبليغاتX
شکوه ایرانیان

سلام

از اين به بعد مي توانيد مطالب نوشته شده توسط ما را در اين آدرس مشاهده كنيد

http://www.ashegheiran.myblog.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 13:39  توسط محمد و محسن ک  | 

به نام یزدان پاک

                          


هدفمان از ساخت اين وبلاگ اين است كه  بتوانيم ناسیونالیسم خفته تمام ایرانی ها را یا اقلا شمای بیننده رو بیدار کنيم تا دوباره برای رسیدن به شکوه وبزرگی ايران و برای اثبات بزرگی تمام نژادهای ایرانی به تمام دنیا تلاش کنیم و به تمام جدایی طلبان بی اصل ونسب که خود را آریایی نمیدانند ودست دوستی ما  آریایی های ایران زمین ( کرد ـ مازن ـ گیل ـ لر ـ آذر ـ بلوچ ـ حیره ای ( عرب زبانان حاشیه خلیج همیشه فارس ) ـ پارس ـ پارت ـ ........ ) را به گرمی نمی فشارند و سعی در نابود کردن یا جدا کردن شاخه ای از شاخه های قوم آریا را دارند درسی بدهیم که داریوش بزرگ به شاهکان دروغین زمان خود داد و سعی کنیم که دوباره مرزهای ایران را به اندازه مرزهای دوران  کوروش برسانیم و بدون جنگ به فرمان روایی دنیا برسیم و دوباره بر روی پرچم کشورمان نقشی از نمادهای نژاد ما داشته باشیم ( چلیپای شکسته ) به امید دیدن روز عزمت اریایی ها .و بر همه ایرانیان میهن پرست بایسته است که از کوچکترین کوششی در راه بیداری اندیشه ی به خواب رفته دیگر هم میهنان خود فرو گذار نباشند به امید آن روز که شاهد بزرگی آریاییها و دوستی دوباره انها با ملل دیگر باشیم تلاش میکنیم .   

 
پاينده ايران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:58  توسط محمد و محسن ک 

صليب يا چليپاي شکسته يک نشانه آريايي است . در ايران و هند پيشينه دارد .چليپا نخستين بار در حدود خوزستان يافت شد و مربوط به پنج هزار (5000) سال پيش از ميلاد مي‌باشدو به اين ترتيب پيشينه تاريخي آن در ايران به احتمال ، بسي کمتر از سابقه آن نزد آرياييان هند است و هرتسفلد آن را ”گردونه خورشيد“ ناميده است .

آثار بسياري با اين علامت در ايران کشف شده است بطور مثال اين نگاره بر دهانه پاره اي از خمره‌هاي سفالين که مرده‌ها را در آن دفن مي‌کرده‌اند ديده شده است . وضع اين خمره ها نشان مي‌دهد که آنها را به شيوه‌اي در دامنه تپه و کوهها در خاک مي‌گذارده‌اند که معمولا "در دامنه تپه يا کوهستان رودخانه اي روان بوده و دهانه خمره رو به خورشيد است که نمونه هاي آن تقريبا" در پانصد (500) متري آثار تاريخي طاق بستان در کرمانشاه ديده شده است.

کيفيت اين گورستان نشان مي دهد که مربوط به دوره مهرپرستي مي‌باشد.

اين نقش برروي پارچه دوران اشکاني که از کوزه‌هاي خمره‌اي به دست آمده و همچنين برروي بسياري از سفال هاي کشف شده حک شده است.

با پژوهشي در يونان پي مي بريم که در عصري عالم را ترکيبي از عناصر چهار گانه (آب ، باد ، خاک و آتش ) ذکر کرده اند و با بيان اين مطلب بايد دانست که اين علامت در يونان باستان نيز سابقه دارد. چون هنر ايران و يونان متقابلا" در يکديگر تاثير گذارده اند و بنا به نوشته گيرشمن هنر ايران بخصوص نواحي سيلک لرستان تاثير زيادي در هنر يونان بخشيده است و سابقه نقش چليپا در ايران قديمي تر از سال پانصد (500) پيش از ميلاد است به احتمال قوي اين علامت از ايران به يونان رفته و ارزش سمبوليک پيدا کرده است.

با نگرش به اين سابقه و طرز تفکر انديشمندان يوناني و همچنين تبادل فرهنگي و ارتباطات نظامي و سياسي که در عصر دولت هخامنشي ميان ايران و يونان و مصر جريان داشته است و بنا به سنتي که از روزگاران دور نسبت به عناصر چهارگانه که سازنده و پردازنده و گرداننده عالم هستي هستند احترام و تقديس مرعي شده است و با اعتقاد به اينکه از ترکيب و نزديکي اين عوامل به نسبت معين هستي و موجوديت شکل گرفته است ، بايد پنداشت اين علامت هر شاخه يا هر خانه اش که به پروانه هاي آسياي آبي و بادي بي شباهت نيست ، جاي يکي از عناصر يا مظهر يکي از عناصر بوده است که برروي هم با گردش و چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ مي کنند و حرکت و تغيير و يا حيات و ممات بوجود مي آورند ، و رفته رفته اين پيکره به صورت ”سمبل“ در آمده و با ديدن آن بر اثر تداعي معاني ، عناصر چهارگانه مقدس در ذهن جايگزين شده و احترامات مذهبي مقرر به عمل مي آمده است.

آنچه از اوستا و با توجه به مقايسه خورشيد يشت و مهر يشت بر مي آيد و با توجه به اينکه خورشيد در روايات ديني گردونه اي نداشته و گردونه خاص مهر بوده است و با توجه به اينکه مهرپرستي از آيين هاي بزرگ جهان و يادآور عهد آريايي کهن مي باشد که رفته رفته با اصول آيين زرتشت و فلسفه مزداييسم ، در آن اصلاحاتي بعمل آمده است ، آيا بهتر نيست چليپا را گردونه مهر بلند پايه بدانيم نه گردونه خورشيد؟

با توجه به اينکه نشانه چليپا به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است ، مي توان پنداشت در زماني که از اهميت مهر کاسته شد ، نشانه مقدس ميتراييسم رفته رفته به شاهين مبدل شده و شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوي و روحاني اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوي گرديده است .

طبق برداشت عده اي ديگر چليپا و چليپاي شکسته نماد روح مي باشد.

انسان دوران باستان از هنگامي که دريافت تن بي جان تنفس نمي کند ، نفس را در مقام روح مورد توجه قرارداد . وقتي انسان مي‌مرد، انگار چيزي از بين نمي‌رفت ، بلکه روح بدن را ترک مي کرد و همچون پرنده اي به سوي آسمان ها به پرواز در مي آمد . بدين ترتيب ، پرنده به شکل چليپا تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد. هنگامي که زائري به زيارتگاهي قدم مي نهد معمولا" براي رستاخيز روح متوفي دعاي کوتاهي مي خواند. در واقع ، دعا تبديل به ذره اي از روح مي شود که رستاخيز را تسريع مي‌کند. به همين ترتيب هنگامي که معمار يا حجاري زيارتگاهي را مي‌سازد با اين اعتقاد که چليپا نماد حجاري شده روح است و به فرد درگذشته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنا را با چليپا تزيين مي کند.

مقبره شاه نعمت اله ولي در ماهان کرمان دو مناره دارد که تمام آن با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يکي سفيد و ديگري سياه.

مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب هاي مجوفي که در صليب هاي شکسته ادغام شده اند تزيين شده است.

ترکيب چليپا و چليپاي شکسته به عنوان يک واحد تزيين حاصل تفکري هنرمندانه است.

آرامگاه شيخ صفي‌الدين در اردبيل کاشي‌هاي تزييني فراواني دارد. در قسمت بالاي اين تصوير يک پيکان سياه در زمينه سفيد ديده مي شود . اين پيکان اضافه شده است تا چليپاي خطي سياه که در بين دو چليپاي شکسته سفيد قرار گرفته نمايان شود.

اين شکل شامل هشت (8) قسمت است که در هر قسمت يک چليپاي خطي در بين دو چليپاي شکسته نقش بسته است . چنين شکلي و تزييني مويد اين نظر است که از لحاظ منشا و کاربرد ، چليپاي شکسته معادل چليپا است که هر دوي آنها نماد روح اند و از آنها براي تزيين مقبره ها استفاده مي شده است.

پاينده ايران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:56  توسط محمد و محسن ک  | 

 

۶فروردين ماه از جمله روزهايی است که نزد ايرانيان گرامی شمرده می شود چرا که در اين روز است که پيامبر راستين ايرانی چشم به جهان گشود و سراسر گيتی را از رهنمودهای خردگرانه و پاک خويش بهره مند ساخت .و با انديشه های اهورايی خويش اهريمنان و اهريمن صفتان را به پيکاری بی پايان و خستگی ناپذير فرا خواند تا همگان بدانند تا زمانی که ظلم و ظالم برجاست رهروان راه اشويی ساکت نخواهند بود و بر ضد بيداد و ستم قيام کرده و آن را از بين خواهند برد.

براستی کسانی از زمره سوشيانتها و رهانندگان جهان بشمار خواهند رفت که فرمانهای مزداو وظيفه خود را با نيک منشی بجای آرند و بر ضد خشم و ستم بپا خيزند و آنرا در هم شکنند يسنا ۴۸ بند ۱۲

کسيکه با انديشه و گفتار و کردار با بدی پيکار کرده و با دست و زبان از پيشرفت بدی بکاهد يا يکی از بدکاران را براه راست رهبری کند چنين کسی خشنودی اهورا را فراهم ساخته و از ياوران نيکی بشمار است يسنا۳۳بند۲

نامش زرتشت پدرش پوروشسب مادرش دغدو و زنش هووی بود. سه پسر به نامهای ايسدوراستر٬ اروتدنر و خورشيد چهر و سه دختر بنامهای پرين ،تهرت، پوروچيستا داشته است .برخی زادگاهش را آذربايجان و برخی او را باشنده مشرق خراسان بزرگ در ايران بشمار می آورنددر ۳۰ سالگی به پيامبری رسيد و در ۷۷ سالگی  روانش بدست دشمنانش جاويد گشت .زادروزش را بروز خرداد ششم فروردين جشن می گيريم و در گذشتش را بروز خير ايزد پنجم دی ماه بزرگ و گرامی می داريم .درباره زمان زرتشت هم بين دانشمندان اختلاف است ولی بيشتر بر اين باورند که ۱۷۰۰ سال پيش از مسيح ميزيسته هر چند مورخين يونانی زمان او را در حدود ۶۰۰۰سال قبل از افلاطون بيان کرده اند.قديميترين سند موجود نوشته ای در حاشيه کتاب الکيبيادوس افلاطون است که بر گردان آن به فارسی چنين است:((گفته شده است که زرتشت در حدود شش هزار سال پيش از افلاطون می زيسته است بعضی او را يونانی و برخی از ملت ماورائ دريای بزرگ می دانند .زرتشت دانش جهانی را از روان نیکويی يعنی از بينش والا آموخت . ترجمه نام زرتشت به يونانی استروئوتس يعنی ستاره پرست است))درباره زمان دقيق رتشت بحث بسيار است که بايد در نوشتاری جداگانه مورد بررسی قرار گيرد ولی آنچه مهم است آموزه های اين پيامبر و انديشمند ايرانی است که برای هزاران سال سر لوحه و هدايتگر ايرانيان بوده و مطابق با فرهنگ و زبان و انديشه ايرانی بيان گرديده و نياکان ما را در پرتو راه خرد و اشويی و دور از خرافه پرستی های سامی به برترين ابرقدرت جهان تبديل نمود . به اميد آنکه بار ديگر انديشه های اشو زرتشت و راه اشا در جامعه ايرانی زنده گردد .زاد روز اشو زرتشت بر تمام ايرانيان گرامی باد.

پاينده ايران

خوشه از راستی درودنم آرزوست /گويی از همگان ربودنم آرزوست

بسان ايرانيان بگاه ساسانيان/ زند و اوستا به دست سرودنم آرزوست

سپيده دم بيدرنگ روی به آتشکده/ راه نياکان خويش نمودنم آرزوست

از سر پيمان و مهر آذر افروختن/ تيرگی اهرمن زدودنوم آرزوست

هميشه پندار نيک هماره کردار نيک/ هردم گفتار نيک شنودنم آرزوست

زمانه باستان دری ز مينو جهان/ بروی ايرانيان گشودنم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:46  توسط محمد و محسن ک  | 

 

آخرين گفتار کورش هخامنشی

آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر ، شاهنشاه بزرگ ايران و ملل گوناگون ، از كتاب كورش نامه ، اثر گزنوفون تاريخ نويس يوناني :
در طول مدت پادشاهي پر افتخار كورش كبير او هفت بار سرتاسر امپراتوري خود را سر كشي كرد ، با توجه به وسعت كشورهاي تحت كنترل كورش ، هر سركشي ماهها به طول مي انجاميد . او پس از مراجعت از آخرين ديدار از سرزمينهاي پارس بر طبق عادات هميشگي ، به پرستش اهورامزدا پرداخت و قربانيان در اين راه فدا كرد . او در واپسين روزهاي عمر خود رو به فرزندان خود چنين گفت :[ من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با رقبت گردن نهادند . قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار ميگرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما ميسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت ميدانم زيرا : فرزنداني كه خداوند بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .  من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه  ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست . از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت كه از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود . ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . ]
 

 

درگذشت کورش کبير و خاکسپاری وی


همسر کورش ملکه ایران و آسیا : 
کورش در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی . کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از - او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید ( به نقل از هرودوت تاریخ نویس یونانی  )  . در زمان کورش خشکیهای شناخته شده روی زمین 50 میلیون کیلومتر مربع بوده است . از 148.822 میلیون کیلیومتر مربع کنونی . که از این 50 میلیون کیلومتر مربع تنها 11 میلیون آن جهان متمدن بوده است و بقیه آن وجود مادی نداشته است که کورش شاهنشاه بزرگ ایران زمین موفق شده بوده از این 11 میلیون کیلیومتر مربع جهان متمدن آن زمان 8 میلیون کیلیومتر مربع را از آن ایران کند و خود پادشاهی شود که بر 8 میلیون کیلیومتر مربع حکمرانی میکرد . او پس از 28 سال سلطنت پر افتخار در راه سر افرازی وطتش ایران زمین کشته شد  . 
معتبرترین سند در باره مرگ کورش هرودوت است که تاریخ تمدن ویل دورانت نیز از آن اقتباس کرده است . طبق گفته های هرودوت :  کوروش در اواخر عمر براي آرام کردن نواحي شرقي کشور که در جريان فتوحاتي که او در مغرب زمين داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسايگان شرقي قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگيده است. بسياري از مورخين ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگي که با قبيله  ماساژتها ( يا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهيم باستاني پاريزي در مقدمه اي که بر ترجمه ي کتاب « ذوالقرنين يا کوروش کبير » نوشته است ، آنچه بر پيکر کوروش پس از مرگ مي گذرد را اينچنين شرح مي دهد  :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حمله ي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورش هاي داخلي جنگيد و همه ي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ کوروش مي گذشت به فرمان داريوش ، جنازه ي کوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.
خاکسپاری کورش کبیر : 
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ( تخت جمشيد ) ، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مي نواختند ، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي کوروش شركت داشته بودند نيز حركت مي كردند. پشت سر آنان گردونه ي باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي آمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام مي خواندند و هر چند قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص کوروش بود – يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين – حركت مي دادند
همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهره اي اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ي حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاي قصر شاهي ( تخت جمشيد ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر کوروش مي گذشتند و تاجهاي گل نثار مي كردند و موبدان سرودهاي مذهبي مي خواندند.
روز سوم كه اشعه ي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهري كه مورد علاقه ي خاص کوروش بود - حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار مي كردند.
در كنار رودخانه ي کوروش ( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.
هنگامي كه پيكر کوروش به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير ، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ، مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.
درباره کورش بزرگان چه گفته اند : 
کورش در تورات :
خداوند درباره کورش می گوید که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او ( کورش ) را از جانب مشرق بر انگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند . من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری میبخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم می کنم . من کورش را به عدالت بر انگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت . منم که شاهین خود را ( کورش ) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم . خداوند کورش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است . بازوی او را بر کلدانیها فرو خواهد آورد و راه او را همجه هموار خواهد ساخت . در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمینها خود فرمانی صادر کند که ( یهوه ) خدای آسمانها تمام ممالک زمین را بر من داده است و امر داده است خانه برای او در اورشلیم بنا کنم .
گیریشمن :
باستان شناس فرانسوی میگوید کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزیمن انتخاب مینمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند .
کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران :
تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر انها قرار دارد . و تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است .
افلاطون :
کورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند . بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند .  سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند .
ویل دورانت :
تاریخ نویس نامدار آمریکایی . کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر مینامند . او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:45  توسط محمد و محسن ک  | 

هرودوت مورخ يواناني كه در سده پنجم قبل از ميلاد مي زيسته و با چند تن از شاهان هخامنشي همزمان بوده است. دراين زمينه چنين مي نويسد:«ايرانيان به فرزندان خود از پنج سالگي تا بيست سالگي آداب نيكوي زرتشتي و بويژه سواري تيراندازي و راستگويي مي آموختند. آنها دروغ گويي را بدترين عيب مي دانستند. و براي آنكه ناگريز به انجام اين كار زشت نشوند حتي از وام خواستن نيز خودداري مي كردند، چرا كه ممكن بود وامدار به جهتي ناگزير به دروغگويي شود. آنان از آداب دهان افكندن در آب و در رهگذرها و در نزد ديگران اباء داشتند. در آب روان دست و رو نمي شستند و آنرا به ناپاكي نمي آلودند. ايرانيان كهن فرزندان خود را از دوران كودكي به ورزش هايي مانند دويدن، تحمل سرما و گرما،‌بكار بردن سلاح هاي گوناگون، سواري و ارابه راني عادت مي دادند و بزرگترين صفات آنان مردانگي، رشادت و دلاوري بود.
از ديگر ويژگيهاي ايرانيان محترم داشتن همسايه بود، به كساني كه در راه نگهداري ميهن و حفظ كشور خدماتي عرضه داشته بودند، پاداش هاي بزرگ مي دادند. از رشوه گيري ،‌ دزدي و تصرف در مال ديگران خودداري مي كردند. از پرخوارگي و شكم پرستي پرهيز داشتند. به هنگام راه رفتن چيزي نمي خوردند. و شكار را به اعتبار جنبه ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه عملي پيدا كرده بود و همين مساله مهم سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر مي شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:41  توسط محمد و محسن ک  | 

 

تیر روز ، برابر با سیزدهم تیرماه در گاهنامه قدیم و 10 تیر در تقویم چدید است و در این روز جشن تیرگان برگزار می شود .
جشن تیرگان وابسته به فرشته تیر و سیاره تیر است .
این جشن از ابعاد مختلفی دارای اهمیت است . در ابتدای تیرماه منوچهر پادشاه ایران از افراسیاب پادشاه توران شکست خورد و پس از این شکست منوچهر از افراسیاب درخواست کرد که از ایران به اندازه پرتاب یک تیر به او بدهد و او نیز این درخواست را اجابت کرد . در اینجاست که آرش کمانگیر مرد نیک نام ایرانی خود را فدای پرتاب تیری کرد که تا خراسان را در نوردید و سرزمین ایرانیان را مشخص کرد . بدین علت ایرانیان این روز را که برابر با 13 تیرماه در تقویم کهن است به میمنت این صلح که به نفع ایرانیان نیز بود جشن و شادمانی برقرار می کنند .
ابوریحان بیرونی در " آثار الباقیه " درباره حماسه آرش چنین می گوید : پس از آنکه افراسیاب به آرش غلبه نمود و او را در طبرستان محاصره کرد ، بر این قرار دادند که حدود خاکی که از ایران باید به توران واگذار شود بواسطه خط سیر تیری مشخص شود ... آنگاه آرش را برای انداختن تیر بیاوردند . آرش برهنه شده بدن خویش را به حاضرین نشان داد و گفت ای پادشاه ، ای مردم به بدنم بنگرید ، مرا زخم و مرضی نیست ، ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر پاره پاره شده فدای شما خواهم گردید . پس از آن دست به چله کمان برد و تیر را از شست رها کرد و جان خود را تسلیم نمود .بروايت ديگر(از تاريخ ايران باستان حسن پيرنيا) رب النوع زمين (اسفندارمذ) تيو كماني به ارش داد وگفت اي تير دور پرتاب است لكن هر كه او را بيفكند به جاي بميرد.و آرش با اين اگاهي تن به مرگ در داد وتير اسفندارمذ را براي سعه و بسط مرز ايران بيفكند و در جاي بمرد.

روزگاری بود .
روزگار تلخ و تاری بود ؛
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره .
دشمنان بر جان ما چیره ،
شهر سیلی خورده هذیان داشت ،
بر زبان بس داستان های پریشان داشت ؛
زندگی سرد وسیه چون سنگ ؛
روز بدنامی ،
روزگار ننگ .
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان ؛
عشق در بیماریهای دلمردگی بیجان ...
نازک اندیشان بی شرم ،
که مباداشان دگر روز بهی در چشم ،
یافتند آخر فسونی را که می جستند ؛
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد ،
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد :
" آخرین فرمان ،
آخرین تحقیر ،
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرو د آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزوهامان کور ،
ور بپرد دور ،
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه!...کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان ؟ "...
- " منم آرش ! "
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ،
" منم آرش ، سپاهی مردی آزاده ،
به تنهایی تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده ،
مجوییدم نسب ،
فرزند رنج و کار ،
گریزان چو شهاب از شب ،
چون صبح آماده دیدار ... "
پس آنگه سر بسوی آسمان بر کرد ،
به آهنگی دیگر گفتار دیگر کرد :
" درود ، ای واپسین صبح ، ای سحر بدرود !
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود .
به صبح راستین سوگند !
به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند !
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ... "
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز ،
راه وا کردند .
کودکان از بامها او را صدا کردند .
مادران او را دعا کردند .
پیرمردان چشم گرداندند .
دختران ، بفشردند ، گردنبندها در مشت .
همراه او قدرت عشق و وفا کردند .
آرش ، اما همچنان ، خاموش بود ،
از شکاف دامن البرز بالا رفت .
وز پی او ،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد .
...
شامگاهان ،
راه جویانی که می جستند ، آرش را بر روی قله های پیگیر ،
بازگردیدند ،
بی نشان از پیکر آرش .
با کمان ترکشی بی تیر .
آری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش .
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش ،
تیر آرش را سوارانی که که می راندند در جیحون ،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز ،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند ،
و آن را از آن پس ،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند ...

                                     " سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:40  توسط محمد و محسن ک  | 

 

بابك خرمدين چه كسي بود؟

بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني ، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت و

ايستادگي کرد و در نهايت با خدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي مزدک را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت ، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه اعراب ميجنگدند،افسوس که قيامش به انجام نرسيد.بابک متعلق به همه ايرانيان است،

 

روز بابك خرمدين چه روزي است ؟

روز بابک، از اين حيث يک روز استثنايي و غنيمتي پربهاست و بر عهده ماست که از آن ساده و بي تفاوت نگذريم. عناد مطبوعات و رسانه هاي غير آذري زبان با گراميداشت اين روز ملي و در مواردي حتي انکار آن بسيار کودکانه و غيرمنصفانه و در مواردي پرسش برانگيز است . از برابر چنين عظمتي که توانسته ده ها هزار انسان را ساده و بي پيرايه بدون هيچگونه برنامه حزبي و يا تشکيلاتي منسجم در اطراف خود جمع سازد و بر خلاف عادت وعرف جاري هميشگي ما ايرانيان روشي جديد را پيش روي ما بگذارد بسيار ميمون و مبارک است . اين روز بر خلاف تصور برخي از دوستان کم لطف هيچ بديل و رقيبي براي سالگرد 18 تير نبوده و هيچ ميداني براي هدفهاي زياده خواهانه گروهي نمي تواند باشد ، بلکه با توجه به سابقه تاريخي و هويت خواهانه آن مي تواند تبلور يک حرکت اجتماعي بزرگ براي همه اقشار و گروه ها با انديشه ها و نگرش هاي گوناگون باشد . اين روز ظرفيت احتمالي اين را دارد که به يک سنگ عيار با ارزش اعتراض عمومي يا به عبارتي به يک روز ملي براي همه ي ايرانيان تبديل شود. به اين دليل که :

ـ 1- بابک خرمدين سمبل و عين مبارزه بر عليه نظام فکري و اجتماعي و حکومتي اي مي باشد که امروز هر يک از ما سالها و قرنهاست که از هم قماشان آنها به ستوه آمده ايم. به عبارتي مبارزه او عليه حاکمان با ايدئولوژي اسلام نمايانه زمانه خويش چنان عيان و آشکار است که گرامي داشت آن ميتواند به تنهايي حاوي پيام و اعتراضي صريح و روشن باشد

.

ـ2- اولين بار است که مردم ما بطور رسمي ياد مي گيرند و تمرين مي کنند که به جاي پناه بردن به منبرها و به جاي اينکه منتظر کسي باشند که براي نجات آنها بيايد ، به دامن کوه و طبيعت پناه برده و فرياد را فرياد ميزنند. اين مي تواند آغازگر يک جنبش ضدخرافه ي مهمي نيز بشمار آيد که منزلت آن از بار سياسي اش به مراتب بيشتر باشد .

ـ3- اين مهم مي تواند همچنين به يک رسم پسنديده و مثبت تبديل گردد که براي اولين بار مردمي به جاي ذکر مصيبت و مرثيه خواني يا سينه زني براي شخصيت هاي مذهبي ، پيشقراول شده است که برسم عاشق ها و اوزان هاي فولکوريک خود با ساز و آواز و موسيقي و هنر شخصيت بزرگ و اصيل خود را ارج نهد

 

 

سرخ علمان يا سرخ جامه پوشي بابكيان

نظرات دكتر فيض‌ الهي درباره‌ سرخ‌ علمان‌
تاريخ‌ نويسان‌ رنگ‌ لباس‌ و پرچم‌ نهضت‌ بابك‌ - سردار بزرگ‌ آذربايجان‌ - را «سرخ‌» قيد كرده‌ و آنها را «سرخ‌ جامگان‌» يا «سرخ‌ علمان‌» ناميده‌ اند ولي‌متاسفانه‌ توضيحي‌ در مورد اينكه‌ چرا آنها «سرخ‌ جامه‌» مي‌ پوشيدند و به‌ اصطلاح‌ «ارتش‌ سرخ‌» تشكيل‌ داده‌ بودند ارايه‌ نكرده‌ اند.

 

 

قلعه بابک

قلعه جمهور معروف به قلعه بابك در 50 كيلو متري شمال شهرستان اهر و در ارتفاعات غربي شعبه اي از رود بزرگ قره سو قرار دارد ؛ منطقه اي كه به نام كليبر معروف است. بناي جمهور مركب از قلعه و دژي است بر فراز قله كوهستاني در حدود 2300 تا 2700 متر بلند تر از سطح دريا. اطراف اين قلعه را از هر طرف دره هاي عميقي با 400 تا 600 متر عمق فرا گرفته است و تنها از يك سو راهي باريك و صعب العبور جهت دسترسي به اين قلعه وجود دارد.
مسافت راه كليبر به قلعه با اينكه از 3 كيلومتر تجاوز نمي كند ولي بسيار دشوار است و به هنگام عبور بايد گردنه ها و گذرهاي خطرناكي را پشت سر گذاشت. قبل از رسيدن به دروازه قلعه و ورود به بناي مستحكم دژ بايد از معبري عبور كرد كه به صورت دالاني است شكل گرفته از سنگهاي منظم طبيعي و تنها گمجايش عبور 1 نفر را دارد و دو نفربه سختي مي توانند از آن بگذرند. فاصله اين معبر تا باروي قلعه در حدود 200 متر است و مقابل آن قرار دارد. از همين نقطه است كه صعوبت راه و ابهت خاص اين قلعه رفيع و موقعيت خيره كننده آن بيننده را به اعجاب وا مي دارد. امتداد بصري معبر در نهايت به دروازه قلعه ختم مي شود و دقيقا" در راستاي آن قرار دارد كه باعث مي شود ورود هر تازه وارد و سپاهي و غيره از طريق دو برج ديده باني در سمت دروازه ورودي قابل رويت باشد.
براي نفوذ به داخل تنها راه ورود دروازه اصلي است و از كوهستان امكان وارد شدن به قلعه وجود ندارد. با گذر از دروازه ورودي و پشت سر گذاشتن بارو ، جهت رسيدن به دژ اصلي بايد از گذرگاهي باريك كه حدود 100 متر صعود از ارتفاع را نيز به همراه دارد گذشت تا به مدخل ورودي قلعه رسيد ، مسيري صعب العبور كه از يك سمت مشرف به دره اي است با جنگلهاي تنك و ژرفايي در حدود 400 متر كه به صورت تيغه و ديواره تا قعر دره ادامه دارد.
در تكيه گاههاي طبيعي اين ديواره ها و چهار جهت بنا چهار جايگاه براي ديده بانها به صورت نيمه استوانه ساخته شده اند. اينها مقر كوهبانيه ها و سربازاني است كه هر جنبنده اي را تا كيلومترها دورتر ، از فراز دره ها و كوهپايه ها زير نظر مي گرفتند. پس از صعود ، براي ورود به دژ اصلي از مدخل ديگري با پلكانهايي نامنظم بايد عبور كرد. طرفين مدخل دژ بوسيله دو ستون كاذب مشخص شده . بناي دژ كه دو طبقه و سه طبقه مي باشد پس از ورودي قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلي وجود دارد كه اطراف آن را هفت اطاق فرا گرفته است، اطاقهايي كه به تالار مركزي را دارند. در قسمت شرقي دژ تاسيسات ديگري مركب از اطاقها و آب انبارها ساخته شده است؛ سقف آب انبارها با طاق جناغي و گهواره اي استوار شده اند. محوطه داخلي آنها نيز بوسيله نوعي ساروج غير قابل نفوذ گرديده و به هنگام زمستان از برف و باران پر شده و در تابستان و هنگام مضايق و محاصره ها از آب آنها استفاده مي شده است. در سمت شمال غربي دژ پلكانهايي سرتاسري وجود داشته كه اكنون ويران شده و قسمتهايي از آن بيرون خاك است و تنها راه صعود به بخشهاي مرتفع تر بناست.
از آثار معماري و برخي از سنگهاي زبره تراش و روش چفت و بست سنگها و ملات ساروج و اندود ديوارها از نوعي گچ و خاك مي توان به يقين اظهار داشت كه ساختمان اين دژ و قلعه در روزگار اشكانيان و بخصوص ساسانيان ساخته شده است. در قرون دوم و سوم و تاچند قرن پس از آن مورد تعمير و مرمت قرار گرفته و تغييراتي در آن بوجود آمده و الحاقاتي در بنا ايجاد شده است. در مورد اشيا و ابزاري كه از قلعه بابك به دست آمده بايد گفت كه نخستين اشيا بدست آمده سفالينه هاي منقوش و لعاب خورده بود كه يك دوره استقرار تا اوايل قرن هفتم هجري را نمايش مي داد. همچنين تعدادي سكه هاي مسي كشف شدند كه برخي از آنها به علت ساييدگي و زنگ خوردگي فراوان غير قابل خواندن است و در بين اين سكه ها برخي مربوط به اتابكان آذربايجان و هزارسيبان ( قرون ششم و هفتم هجري ) هستند.
به لحاظ سوق الجيشي موقعيت استقرار بنا بر فراز قله به گونه ايست كه بيست نفر سپاهي قادر بوده اند هجوم يك سپاه صد هزار نفري را مانع شود و تلفاتي هم نداشته باشند، چه تيرو كمان و اسلحه معمول زمان را به سربازان و مستحفظاني كه بر بلندي موضع مي گرفتند به جهت بعد مسافت كارگر نمي افتاده است. بدون اين كه قصد اغراق در بين باشد موقعيت مستحكم قلعه و دژ، آن چنان اعجاب انگيز است كه از نبوغ نظامي و آگاهي كامل بنيان گذار آن حكايت مي نمايد. از همين جا بوده است كه بابك خرم دين و يارانش به مدت بيست و چند سال لشكريان عرب را كه به قصد محاصره و سركوب جنبش او آمده بودند در كوهها سرگردان و با شبيخون هاي خود آنها را از دم تيغ گذرانده و وادار به فرار مي كردند.
ابوعلي بلعمي در ترجمه تاريخ طبري راجع به مكان بابك مي نويسد :
" ماويگاه او در كوههاي ارمينه و آذربايجان بود ، جايهاي سخت و دشوار ، كه سپاه آن جادر نتوانستي رفتن ، كه صد پياده در گداري بيستادندي ، اگر صد هزار سوار بودي بازداشتندي و كوهها و دربند ها سخت بود اندر يكديگر شده ، در ميان آن كوهها حصاري كرده بود كه آن را >> بذ<< خواندندي و او ايمن در آنجا نشسته بودي، چون لشكري بيامدي گرداگرد آن كوهها فرود آمدندي و بديشان راه نيافتندي و او آنجا همي بود تا روزگار بسيار برآمد، چون امن يافتندي يك شبيخون كردندي و خلقي را هلاك كردي و سپاه اسلام را هزيمت كردي تا دگر باره سلطان به صد جهد دگر باره لشكر گرد كردي و بفرستادي و بدين جملت بيست سال بماند و آن مردمان كه درآن كوهها بودند از دهقانان ، همه متابع او بودند گروهي از تتبع و گروهي از بيم ... "
جهت تطابق محل بابك خرم دين با بناي جمهور اشاره اي به چند نمونه از منابع تاريخي خواهيم داشت. بسياري از مورخين جايگاه بابك كوهستان "بذ" نام برده اند و برخي نيز آن را بذين ناميده اند. در كتاب معجم البلدان آمده است ؛ " بذ ناحيتي است در ميان آذربايجان كه بابك خرمي در زمان معتصم از آن برخاست" . احمد كسروي نيز در كتاب شهرياران گمنام از قول يعقوبي مي نويسد : " شهر بذ كه سپس به جهت خروج بابك خرمي در آنجا معروف گرديد در كنار رود ارس از اين سوي نهاده بود ... از روي تحقيقي كه ما كرده ايم بذ در خاك " قرجه داغ " كنوني در شمال و بالاسر شهر اهر يا اندكي مايل به شرق نهاده بوده است " مكاني را كه كسروي از قول خود و يعقوبي ذكر كرده با موقعيت فعلي كليبر تطبيق مي كند.
بدين ترتيب مي توان گفت قلعه جمهور كه از دوران قديم همچنان محكم و استوار بر رفيع ترين قله هاي آذربايجان خودنمايي مي كند به عنوان جايگاه بابك خرمدين و يكي از نمودهاي استقامت و پايداري ايرانيان جزو بزرگترين نمونه هاي معماري ايران محسوب مي شود.

 

 

 

 

 

بابک خرمدين سردار جاويد ايران

با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی عربها که از ژرفای بیایانهای عربستان به ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دوران مادها برد . ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردی به نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکباره فرو ریخت و دوباره ایرانیان اصیل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند . پیشگامان این شورش بزرگ برای رسیدن به ایرانیت از جمله میتوان به استادسیس - یوسف برم - سپیدجامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد . خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرا زرتشتی مینامیدند . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آنان از آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دین میدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنا بود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یک زمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . "ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همه ملتها برتری داشتند. مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیس اعراب گروه گروه به اذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان را تصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بین این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد . پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تمام مردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه کشتند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سال دیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و در نتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد از آن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهای برجسته مامون به قتل رسیدند . در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمید نزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبری مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست . او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخر این سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آینده پایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یک شاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که از خاندان ساسانی بود . افشین که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولی از آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبری میگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیم افشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستانی و سرما افشین به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد و آماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم به صلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاه افشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشته شدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا بر افراشتند .در نتیجه خبر به بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند . افشین پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگر تسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زن و مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش را تسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالا بابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت .

و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد و در نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او را به افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبر محبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی به افشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسی زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برای دیگران شود و سپس مراسم اعدام او با هیاهو و شلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید . چون یک دست بابک را با شمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگین کرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردی خون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانی داشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانند برادر فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سردار در شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامی داشته میشود . بدین گونه بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمام جنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگی اش به پایان رسید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:39  توسط محمد و محسن ک  | 

 

با ياد و نام خدايي كه در نام نمي گنجد و دنيا را براي زندگي كردن آفريد وبا يقين به برترين بودن او آغاز ميكنم كه او بهترين سر آغاز است و بهترين پايان                                

 

ما با پيام ميهن . دوستان را به اتحاد و دشمنان را به دوستي مي خوانيم و از خدا نيرو ميطلبيم تا آزار بد خواهان را از ميان بر داريم. و شرمنده ايم كه با بودن بخشايش هاي خدا از ما كاري سر نزده

 

 

                                    

 

براي مردم آريايي مينويسيم تا گام به گام آنها را از اين خواب كه در آن هستند بيدار كنيم. تا باور كنند كه تنها قومي كه شايسته رهبري دنيا را دارد قوم آرياست نه هيچ قوم ديگر ما براي رسيدن به اين هدف اين قوم بايد گام به گام حركت كنيم كه گام اول  شناخت خود  ودوستان و دشمنان اين قوم است .

 

شناخت آريا: به نظر ما(فقط به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)به تمام اقوامي كه در ايران زندگي مي كنند آريايي مي گويند و اما ايران به چه منطقه ي جغرافيايي گفته مي شود؟ به نظر ما(فقط به نظر نويسندگان اين وب لاگ) تمام كشور هاي افغانستان و پاكستان و وكويت و تركمنستان و اذربايجان و ار منستان و عراق و قسمتي از تركيه و فلسطين وسوريه و تاجيكستان و قسمتي از اردن را بايد ايران ناميدچون يا امروز محل زندگي آريايي هاست يا زادگاه مردم آرياست.

 

 

دوستان قوم آريا: به نظر ما(فقط به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)تنها به مردمي از غير آرياييان ميتوان دوست گفت كه در تمام موقعيت ها منافع قوم آريا را حفظ كند يا در كمترين حد مردمي كه بر منافع قوم آريا آسيب وارد نكنند دوست محسوب مي شوند(و منافع ملت آريا را نظر  اكثريت بيش از 60% آرياييان مشخص خواهند كرد البته بعد از وحدت  حد اقل دو كشور از كشور هاي نام برده شده)

 

 

 

دشمنان قوم آريا: تمام اقوامي كه با ما در كمترين حد هم دوست نباشد با ما دشمن است و براي ما خنثي بي معناست. يكي از دشمنان قوم آريا كه دشمني اين قوم در طول تاريخ بر آرياييان اثبات شده قوم صهيون است چون منافع آنان از جمله تشكيل يهوديه با به وجود آمدن آيران بزرگ اشتراكي ندارد وحتي بر ضد يكديگر نيز هستند و جنايات اين قوم در طول تاريخ  در ايران كه در همين وب لاگ نوشته ايم و قاچاق اعضا بدن كودكان آريايي آذربايجان در همين عصر و اختلاف بر حاكميت فلسطين چند از دلايل اين دشمني مي باشد.البته قوم آريا با تفكرات و حركات هر قوم يا فردي كه منافع قوم آريا را به مخاطره  به اندازد مخالف است و آنهارا دشمن ميشناسد(يا بايد بشناسد به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)

 

 

 

 

و گام بعدي شناخت واقعيات گذشته قوم آرياست . و يافتن ارزش هاي مشترك در ارزش هاي گذشته قوم آريا و ارزش هاي اقوام آريايي امروز است. و حذف ارزش هاي قبيله اي و شناساندن وبزرگ نمايي ارزش هاي ملي آرياييست.كه وجود ارزش مشترك بين دو فرد يا دو جمع باعث هم سو شدن آن دو ميشود.و اولين قدم براي اتحاد هم سو شدن است.هنگامي ارزش مشترك پديد آمد حركت براي رسيدن به آن آغاز ميشود .پس راه بعدي ملت آريا شناخت فرهنگ درخشان گذشته اين قوم و شناختن فرهنگ مبارزه با غير آريايي گذشتگان اين قوم است و تصفيه كردن ارزش هاي امروزي اقوام آريايي است.

  

 

 

و در اين جا از تمام آرياييان مي خواهم در اين راه (شناختن گام هاي رسيدن به اتحاد)به ما كمك كرده و ما را راهنمايي كنند .

 از همگامي شما  ممنونيم.

پاينده ايران پاينده آريايي.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:38  توسط محمد و محسن ک  | 

از هزاران سال پيش نياكان پرفرهنگ و خردمند ما تا توانسته‌اند به انگيزه‌هي مختلف براي ما روز شادي و جشن و مهرورزي ‏آفريده‌اند!
   آغاز هرماه وهرفصل و حتي هرروز سال را نامي نهاد‌‌ه اند و برپايه آن نام جشني را پي‌ريزي كرده‌اند، تا پيش از تازش تازيان ما را آئين‌هاي و جشن‌هايي ديني و ملي بود.
   آئين‌هاي اوستايي فراتر از دوازده بود از جمله آنها:
   « آئين سدره پوشي» و آن هنگامي بودكه فرزند به سن بلوغ مي‌رسيد و زندگي نوين خود را آغاز مي‌كرد. پيراهني گشاد بي يقه با آستينهاي كوتاه داراي دوكيسه به او مي‌پوشاندند و كشتي بر او مي بستند! سدره و كشتي اصلي ترين سندي بودكه فرزند را وارد جهان اوستايي و آئين اهورايي آن ميكرد.
   -«آئين پيوند» همان آئين زناشويي است كه آئين پيوكاني نيز بدان مي‌گويند.
   - «آئين بدرود با جانسپردگان» اين آئين در هنگام درگذشت كسي برگزار ميشود كه با باور اوستايي به جاودانگي روان و آزادي آن از تن فرسوده و نابوده شونده بود و درگذشت اوراجشن مي‌گيرند و براي شادي روان از دست رفتگان لباس سپيد مي پوشند، موزيك مي‌نوازند، شراب مي‌نوشند و دست افشاني مي‌كنند.
   جشن هاي اوستاني
   هرروز وهر ماه نامي داشته است و هرنام را جشني، نامهاي سي روز ماه عبارتند از:
   اورمزد،  بهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندارمزد، خرداد، امرداد، دي، آذر، آبان، تير ماه، تير، گوش، مهر، سروش، گيتي، رشن. فروردين. ورهرام. رام، باد، دين، ارد، اشتاد، آسمان، زامياد، مانتره، سپند و آنارام.
   و نام دوازده ماه سال راهمه ميدانيم. فروردين، ارديبهشت خرداد… پنج روز آخر سال هم نامهاي ويژه‌اي دارند كه اين پنج روز هم روز جشن و شادي بوده است: آهونود، اشتود، سپند، هوخشرو هستواشت و روز كبيسه را نيز با نام رزوافزوده= خداداد، بهيزك= اورداد ميخوانند.
   -جشنهاي اوستايي متكي به سه عنصر، تاريخ بعلاوه نجوم و طبيعت مي‌باشد كه نوعي ديگر از جشنهاي اوستايي به طبيعت و كشت‌زار مربوط ميشود با نام گاه انبارها.
   -نخستين گاه انبار « ميديوزم» نام دارد كه درنيمه بهار و هنگام برداشت خرمن و درو كردن جو و گندم برگزار ميشود.
   -دومين گاه انبار « ميديو‘سهم» نام دارد كه درنيمه تابستان و هنگام كاشت حبوباتي چون برنج و ارزن برگزار ميشود.
   -سومين گاه انبار « پيتي شهم» نام دارد كه در شهريور ماه و هنگام برداشت محصولات تابستاني و علوفه برگزار ميشود.
   -چهارمين گاه انبار به نام « اياثرم» مي باشدكه در مهر ماه و در هنگام كشت محصول تابستاني برگزار ميشود.
   -پنجمين گاه انبار « ميديارم» نام دارد كه در ديماه جشن گرفته ميشود و جنش آسودگي و استراحت و آرامش كشاورزي است.
   -ششمين گاه انبار همسپتمدم نام دارد كه در اسفند ماه جشن  گرفته ميشود و آن هنگامي است كه كشاورزان چگونگي كار درسال آينده را برنامه ريزي مي كنند..
  
   جشنهاي ماهانه
   در هرماه كه نام روز و ماه يكي ميشود آن روز را جشن مي‌گيرند مثلاٌ درنوزدهم فروردين ماه جشن فروردينگان دوم يا سوم ارديبهشت، جشن ارديبهشتگان.. كه در ميان جشنهاي ماهانه « جشن مهرگان» با اهميت ترين جشنهاي سال است كه از 10 مهر تا 16 مهر ماه را بر اساس آئين اوستا جشن مي‌گيرند. جشن مهرگان روزگاراني به بزرگي و شكوه نوروز برگزار ميشده است. بگونه‌اي كه جهان غرب واژه مهرگان را از زبان پارسي به عاريت گرفته است و هرگاه ميخواهد از جشن ويا فستيوال بزرگي سخن گويد، آنرا مهرجان (مهرگان) مي‌نامد! چون در زبان عرب گاف وجود ندارد جيم جاي آن را گرفته است.
   جشن سده
   سد شب و روز كه به بهار مانده باشد را ايرانيان بعنوان جشن سده جشن ميگيرند. جشن سده جشن پيدايش آتش است كه اين جشن نيز به كهنگي مهرگان و نوروز است. در آئين اوستا، اين جشن سپاسگزاري از نور، آتش و انرژي خورشيد است.
   جشن يلدا

   جشن يلدا خود افسانه بزرگي دارد. شب نخست زمستان و درازترين شب سال مي باشد كه از فرداي آن روزها بلندتر از پيش ميشود. يلدا كه همان تولد و ميلاد و زايش است. جشن مهر و ميترا بوده است كه اين جشن دراسلام با عنوان « ليله القدر» و در مسيحيت با عنوان «كريسمس» و جشن زايش عيسي ماندگار شده است.
   پيش از آنكه غرب مسيحيت را بپذيرد، آئين ميترا و اوستا همه جارا گرفته بود پس از رسميت يافتن آئين عيسي در اروپا برنامه‌سازان مسيحيت آئين‌ها و جشنهاي اوستايي را گرفته و به آنها رنگ و بوي مسيحي دادند. چون « سيزده بدر» با عنوان عيد پاك و ..
   -شب قدر را نيز تاكنون كمتر كسي توانسته است بطور عقلاني شرح بدند. اما چنانچه از علم نجوم و ستاره شناسي برميآيد « ليله القدر» همان شب يلدا است كه برابر است با 22 دسامبر و آن شبي است كه خورشيد در حركت ظاهري خود از شمال استواي زمين بجانب جنوب آن از نقطه‌‌اي از نقاط تقاطع دايره البروج مي‌گذرد كه آن را اعتدال زمستاني مي‌گويند. در اين شب تقريبا شبانه روز درتمام نقاط جهان با هم برابرند. برخي 22 دسامبر را 23 سپتامبر دانسته اند كه اين اشتباه از نامگزاري غلط ماههاي ميلادي مي آيد…
   - درهنگامه پيدايش اسلام كه پيامبر اسلام از تقويم ثابت رومي استفاده ميكرد 21 رمضان با 22 دسامبر برابر ميشد…
   جشن چهارشنبه سوري
   آخرين چهارشنبه هرسال كه درآئين اوستا « تيرشيد» ناميده ميشود شب سوزاندن كينه‌ها، نامهرباني‌ها، دشمني‌ها و حسادتها در آتش است. شب گشودن بخت جوانان است،شب  سبزي دل و گل گونه‌اي زندگي و حيات انسان است.
   جشن سيزده بدر       جشن سپاس از طبيعت است . در سيزدهمين روز سال نو باورمندان به اوستا به كوه و دشت و دمن و سبزه‌زارها مي‌روند تا خرمي و شادابي هستي و بهار را جشن بگيرند و سپاسگزار مهرو اهورامزدا باشند و « باب» جشن نوروز را در صحرا ودشت و دمن مي بندند تا سال ديگر آن را بگشايند با دستاني پر و  دلهايي شاد و پرمهر.

  تمدن هفت هزارساله اوستايي
   بي زتقليدي نظر را  پيشه كن
   هم به راي و عقل خود انديشه كن
   از محقق تا مقلد قرنهاست
   كاين چو داد است و آن ديگر صداست
                                                    مولوي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:33  توسط محمد و محسن ک  | 

« خشك شدن روز افزون دره ها كه معلول پيشرفت دوره‌ بي‌آبي بود، موجب تغييراتي ژرف در شرايط زندگاني انسان گرديد. درياچه عظيم مركزي كوچك شد و سواحل آن كه روزها در آن ذخيره‌اي  از لاي حاصلخيز بجا گذاشته بودند از مراتع و مرغزاريهاي وافر پوشيده گرديد. .. از اين عهد كه تاريخ آن را ميتوان در حدود هفتهزار سال پيش قرارداد ميتوانيم پيشرفتي را كه در تمدن مادي ساكنان نجد ايران رخ داده را تقريباٌ بدون انقطاع تعقيب كنيم. اين تمدن تابع تاثيرات مختلف به حسب محيط، وضع طبيعي زمين، آب و هوا، تماس با ملل همسايه و همچنين هجوم و مهاجرت بوده است..  قديمي‌ترين محل سكونت بشري در دشت شناخته شده « سيلك» نزديك كاشان در جنوب تهران است كه علايم سكونت اوليه انسان در اين موضع در پايه تپه‌اي مصنوعي درست برفراز خاك بكر يافت شده است.»
   و دقيقا در همين دوران است كه انسان ايراني نساجي را پديد مي‌آورد و زن و مرد ايراني علاقه به آرايش پيدا ميكنند. دوكها را از گل رس پخته يا از سنگ ميسازد و اشياء كوچك مسي چون حلقه انگشتري و دست بند از صدفهاي بزرگ يا سنگهاي نرم ميسازد و خالكوبي ميكند و هاون را پديد ميآورد و اينچنين تمدن مادي و اثري عنصر ايراني رشد و پيشروي ميكند.
   « گذشته از تاريخ حقيقي ايران باستان، ايران داراي يك گونه تاريخ افسانه مانند است كه منشاء قسمت بزرگ آن از زمانهاي بسيار قديم است  و شايد همان تخيلات راجع به ارباب انواع باشد كه بصورت تاريخ و اعمال پادشاهان و پهلوانان درآمده است. اين وقايع و نقل‌قولها را داستان ملي ايران نامند  كه فردوسي شاعر بزرگ توس آنرا به نظم درآورده و شاهنامه راكه بزرگترين شاهكار رزمي است از خود به يادگار گذاشته ست. غير از شاهنامه كه ماخذ ان شايد كتاب خداينامه و اقوال دهقانان و دانشمندان زرتشتي بوده است در اوستا و ادبيات پهلوي نيز در شرح اين وقايع داستاني، مطالبي نگاشته شده است.»
   امروز ديگر بر كسي پوشيده نيست كه انسان از ميليونها سال پيش روي كره زمين زندگي ميكند. و بر اساس كشفيات و پژوهشهاي انجام شده، هرملت و سرزميني تاريخ و سابقه‌اي از تمدن كهن خويش دارد! تمدن مصر بين پنج تا شش هزار سال پيش، هند و   چنين و يهوديان چهار تا پنجهزار سال پيش رم و يونان چهارهزار سال پيش، و اما ايران بين هفت تا ده هزار سال سابقه تاريخ و تمدن دارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:32  توسط محمد و محسن ک  | 

 

استاد جناباخته سيف الدين محمدعاصمي  عضو آكادمي تاجيكستان سه سال پيش طي گفتگويي در راديو آواي ايران گفتند كه در منطقه سه رزم تاجيكستان آثاري جديدا كشف شده است كه بيش از هفت‌هزار سال قدمت دارد.
جانباخته آريايي استاد سيف‌الدين محمد عاصمي دقيقا گفتند كه :
« من بايد بگويم كه درواقع تاجيكستان براي تاييد و تصديق اينكه ما تاريخ و تمدن هفت هزار ساله داريم مدرك جديد داريم كه ميتوانيم آنرا ارائه بدهيم و آن كشفيات بزرگي است كه در اين سالهاي اخير در تاجيكستان انجام شده و در پنجه كت مشهور آثار بزرگ آريايي پيش از اسلام درآنجا محفوظ است و در سه رزم هم جاهايي و آثاري  كشف شده كه حاكي از تاريخ و تمدن هفتهزار ساله ما مي‌باشد و ما ميتوانيم با دليل و مدرك به اين تاريخ افتخار كنيم…»
و دقيقا در منطقه سيلك كاشان نيز صنايعي در چهل سال پيش بدست آمده  كه حاكي از همين قدمت هفت هزار ساله تمدن آريايي بود و در سال 1961 (برابر با سال 6983 آريايي ميترايي) نمايشگاهي در پاريس با نظارت و ابتكار باستان‌شناس فرانسوي رمان گرشمن در سالن نمايشگاهها بمدت چند هفته داير بود كه شخص ژنرال دوگل رئيس جمهور فرانسه و آندره مالرو وزير فرهنگ اين كشور نير پيامهاي مهمي كه در تاييد همين هفت هزارسالگي تمدن و هنر آريايي بود قرائت نمودند.
اين سخنان حقايق و واقعيات كشف شده تاريخ است كه آنهم متاسفانه و شايد هم خوشبختانه بدست ديگران كشف شده است.
كاوشهايي كه چند سال پيش در استان كرمانشاه بعمل آمده نشان ميدهد كه قدمت زراعت اسكان يافته و دهزيستي، در ايران به هزاره‌هاي هشتم و نهم پيش از ميلاد ميرسد. كاوشهاي انجام شده دردهكده‌هاي : «آسياب»، «تپه سراب» (درنزديكي كرمانشاه) يكي از كهنترين آثار زندگي زراعتي ايران و جهان را مكشوف ساخته است و قديميترين خانه‌هايي كه انسان آريايي براي سكونت خود ساخته است را آشكار ميكند.
دانه‌هاي گندمي كه در اين خانه‌هاي كهن يافت شده ، همراه با ابزارهاي تيزي از سنگ است كه برروي تيغه‌هاي آن، آثار برش ساقه‌هاي نباتات نمودار است و همچنين آسيابهاي ابتدايي كه بوسيله آن گندم آرد ميشده، كشف گرديده است…
انسان آريايي نه هزار سال قبل از ميلاد، با ابزار و ادواتي كه براي بريدن و نرم كردن گندم اختراع كرده، زندگي جديد زراعتي را نيز آغاز نموده و بنوشته «گريشمن» باستانشناس بزرگ فرانسوي، هفت هزار سال پيش از ميلاد مسيح و چهارهزار سال پيش از زندگي آدم در نواحي كوهستاني زاگرس و كردستان و آسياي صغير تمدنهاي مبتني بر كشاورزي – دامداري و دهزيستي ايجاد شده بود واين تحول در شيوه زيست، از هزاره هفتم پيش از ميلاد در كردستان پديد آمده بود.

 

در رابطه با اين تاريخ و تمدن هفت‌هزارساله ايران، مطبوعات ميهن نوشتند:
بر اساس نوشته روزنامه‌هاي ايران – سال 1375 (برابر با 7018 آريايي ميترايي) بارها و بارها در مناطق كردنشين ايران آثاري كه حاكي از همين تاريخ و تمدن هفت هزارساله ايران بود كشف شد:
بر اساس كاوشهايي كه در «مرودشت» انجام شده، دهكده‌اي از هزاره هشتم پيش از ميلاد كشف شده است، اين دهكده از رونق كشاورزي درمناطق جنوبي ايران در اين دوران حكايت ميكند كه: مردم دشت حاصلخيزي را در نزديك «شيب كوه» و دركنار رودخانه كوچكي مورد سكونت قرارداده بودند و درخانه‌هايي كه درهمين دهكده از گل كشف شده، پي ميبريم  كه در نه‌هزار سال پيش آرياييان با پخت و پز  وكوره‌هاي نانپزي – كوره‌گري- ظروف منقوش متنوع و بسيار ظريف آشنا بوده و حتي دوكها و آثاري از پارچه بافي پيشرفته، وسايلي براي انجام مراسم مذهبي و همچنين مجسمه‌ هايي از حيوانات، پرندگان و انسان را ميتوان يافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:30  توسط محمد و محسن ک  | 

درهزاره ششم، انسان آريايي خانه‌ ها را بگونه‌اي ميسازد كه از «نورخورشيد» بتواند بهره ببرد. درهمين هنگامه است كه زندگي دهنشيني « انسان آريايي» به زندگي شهرنشيني تبديل ميشود و چون كم كم دهكده‌ها بهم نزديكتر ميشده ‌اند، اولين زندگي شهري كه برخاسته از پيوستن چند ده بود در« پامير»، «شوش» و « سيلك» پديد آمده است  كه چنانچه گفته شد، امروزه آثار تمدن مشترك و مشابهي درتمامي اين مناطق كشف شده است.
اين مناطق بوسيله رودهاي: « كارون» - «كرخه» و «جيحون» و شعبات آنها، سرزمينهاي سرسبز و حاصلخيزي را تشكيل ميداده است كه به « باغ فرودس» يا «جنات عدن» مشهور بوده است. و در زمان جاهليت عرب به مناطق پامير و خراسان بزرگ « جنات  تجري من تحت الانهار» ميگفته اند.  زيرا در صحراي خشك مجاز كه نه آب بوده ونه آبادي و نه  جنگل و رود، مكانهاي خرم و سرسبز را جنت ميناميده اند كه جنت هم بمعناي پوشيده (از درختها) بوده است.
و اكثر شعراي جاهلي عرب نيز در اشعارشان «جنات» را محلهاي پوشيده از سبزه و درخت و « رودخانه‌هاي جاري» را نيز رودهاي كارون ،كرخه و جيحون ميدانسته‌ اند كه «تازيان» قطره‌اي و شاخه‌اي از آنرا در صحراي خشك و سوزان خود نداشته‌اند.
برخي نيز باغ فردوس و جنات عدن را سرزمين فلسطين و اسراييل كنوني دانسته‌اند و بر اساس كاوشهاي اخير و آخرين آثار بدست آمده كه در شهريور و مهر ماه 1374 برابر با 7017 آريايي ميترايي از تمدن كهن آريايي در اسراييل بدست آمد، همسويي و يكنواختي تمدن  كاشان و شوش را يافته‌ هاي جديد در اسرائيل اثبات نموده وگستردگي تمدن كهن آريايي از جيحون تا فرات را نمايان ميسازد.
درست در هفت هزار سال پيش، در بخش غربي ايران كنوني، تمدن خطي پديد آمد.
اسناد بدست آمده از پنج تا ششهزار سال پيش (هنگامه تبعيد و يا هبوط آدم) نشان ميدهد كه در سلسله جبال كوهپايه غربي زاگرس قبايل: «هوريان»- «لولوبيان»- «گوتيان»- «كاسيان» و نيز برخي قبايل ديگر كه ظاهرا با قبايل ايلامي خويشاوند بوده اند، زندگي ميكرده‌اند.
ظاهرا قبايل «هوريان» در پنجهزار سال پيش در حدود دره رودخانه « دياله» و «گوتيان» در محل شرقي تر از « لولوبيان» زندگي ميكرده اند.
درچهار هزار سال پيش قبايل كاشي دربخش مركزي كوهستان زاگرس درسرزميني كه امروز لرستان خوانده ميشود، ميزيسته اند. اين تمدن تا مرز «كردستان» و «رود دياله» امتداد داشته است.
از سويي شباهت و همساني تمدنهاي مكشوفه در سرمينهاي آريايي از بين‌النهرين تا آسياي صغير، تاجيكستان- افغانستان- تركمنستان و تا ايران در زمانهايي بيش و كم  نزديك بوجود آمده، مسئله خويشاوندي و منشاء يگانه اين تحولات را نزد باستانشناسان و خاورشناسان مطرح ساخته است. در ايران كه بيش از همه  جا مورد كاوش قرارگرفته است، تمدن شهر نشيني و زراعتي را ميتوان از هفت هزار سال پيش يا پنج هزارسال قبل از ميلاد ثبت نمود كه درهمان هنگامه تمدنهاي «حسونه» واقع در جنوب « موصل» ، تمدن « تل حلف» واقع دردشت «دجله عليا» و تمدن « اريدو» در جنوب خاك بين النهرين دركنار هم بطور مسالمت آميز ميزيسته‌اند. بدين رو امروز با كشفيات تاريخي، ما بعنوان عناصر آريايي ميتوانيم تاريخ متمدن آريايي را به هزاره هفتم پيوند بدهيم، زيرا كه اولين نشانه‌هاي كشف شده از تمدن در «نجد ايران» كه تاجيكستان و استانهاي بسياري از ايران را شامل ميشود. حداقل به هفت هزارسال پيش مي‌رسد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:24  توسط محمد و محسن ک  | 

نشيني ملت آريا  از هفت هزار سال پيش صندلي را مي‌شناخته و بر صندلي مينشسته است. كهنه‌ترين چهارپايه‌ اي كه در خاور نزديك در پي كاوشهاي باستان شناسي بدست آمده است،متعلق به تپه چشمه علي درجنوب شرق تهران است كه « اشميت» در سالهاي 1930 آنرا از زير خاك بيرون آورده است. اين چهار پايه متعلق به هفت هزار سال پيش مي‌باشد كه با مخلوطي از گل رس و شن و كاه ساخته شده است و خميره و پوشش آن قرمز مي‌باشد و با شماره 6693 RCH در بخش پيش از تاريخ موزه ملي ايران نگهداري ميشود. صندلي ديگري كه نقش برجسته‌اي است برمهره اي از جنس سنگ يماني آبي رنگ، شيلهنگ – اين- شوشينگ پادشاه ايلام به دخترش بارولي  Baroly هديه داده بود و تاريخ آن به 3500 سال پيش ميرسد. اين صندلي درموزه بريتانيا نگهداري ميشود.
در بين النهرين نيز قديميترين نقش صندلي را برمهري استوانه اي از دوران سوم سلسله‌هاي قديم در 5500 سال پيش ميبينيم.
زيباترين صندلي و تختي كه درموزه ملي ايران نگهداري ميشود  و سابقه چند هزارساله دارد، درنقش برجسته اي است از كورش پادشاه هخامنشي كه به نقش برجسته بزرگ بارعام مشهور است. پادشاه را درحالي كه فرزندش خشايار پشت سر او ايستاده است نشسته برصندلي نشان ميدهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:23  توسط محمد و محسن ک  | 

« در ايام اخشورش (خشايارشاه) كه از هند تا حبشه بر صد و بيست و هفت ولايت سلطنت ميكرد.» (تورات كتاب استر صفحه 771)
   در هنگام تاجگذاري، خشايار مست ميكندو از همسرش ميخواهد تا در برابرش عريان شود! و همچنان عريان در برابر ميهمانانش حاضر شود تا همه زيبايي عريان شهبانو را ستايش كنند! شهبانو از حضور در مراسم خودداري ميكند. اين امر بر شاه گران ميآيد و رئيس يهوديان مردخاي، كه بعنوان مستخدم و نوكر در دربار مشغول به فعاليت بود، به شاه پيشنهاد ميكند تا وي زني ديگر را به شهبانويي برگزيند تا گوش به فرمان شاه باشد:
   « شخص يهودي در دارالسطنه شوش بودكه به مردخاي مسمي بود و از اورشليم جلاي وطن شده بود با اسيراني كه همراه يكنيا پادشاه يودا جلاي وطن شده بودند… و او هدسه يعني دخترعموي را تربيت مينمود زيرا كه وي را پدر و مادر نبود و آن دختر خوب صورت و نيكو منظر بود و بعد از وفات پدر و مادرش مردخاي وي را بجاي دختر خود بگرفت. پس چون امرو فرمان پادشاه (براي گزينش بانويي جديد) شايع گرديد و دختران بسيار در دارالسلطنه شوش جمع شدند استر را نيز بخانه پادشاه زير دست هيجاي كه يهودي الاصل و مستحفظ زنان بود آوردند.» (تورات كتاب استر صفحه 773)
    باهمدستي مردخاي و هيجاي (كه هردو اسراييلي بوده و در دربار نفوذ كرده بودند) استر به شاه نزديك ميشود و به همسري او در ميآيد. اما استر موظف است كه هرگز خويشاوندي خودرا با مردخاي و يهودي بودنش را افشا نكند.
   استر كه از كودكي توسط مردخاي براي نفوذ به دربار شاه پرورش يافته بود خيلي زود موردتوجه خشايار قرار گرفته و نخستين بانوي يكصد و بيست و هفت كشور شاهنشاهي ايران ميشود.
   هامان نخست وزير خشايار كه از نفوذ يهوديان در تمامي ارگانهاي دولتي نگران بود و طرح يك كودتا را كشف ميكند… به خشايار پيشنهاد ميكند تا همه يهوديان را از پستهاي حساس بردارد. شاه با پيشنهاد هامان موافقت نموده و حكمي صادر ميكند تا در يكصد و بيست و هفت كشور شاهنشاهي ايران، يهوديان از پستهاي حساس بركنار شوند. اما مردخاي كه مستخدم دربار و يكي از رهبران بزرگ يهودي بود به كمك استر نقشه‌اي ميكشند و هامان را بهمراه تمامي انديشمندان ايراني به قتل ميرسانند.
   مردخاي به همراه گروه منظم و متشكل يهوديان دو نفر را براي ترور شاه سر راه وي مي گمارد و استر را ازين امر آگاه ميسازد. استر به شاه ميگويد كه اگر فلان روز از فلان مسير عبور كني موردسوء قصد قرار خواهي گرفت . شاه بدل خود را به آن مسير ميفرستد و متوجه مي شود كه براي كشتن وي كمين كرده اند. وي از استر شاد ميشود و استر به شاه ميگويد كه مردخاي وي را از اين خيانت و پاپوش آگاه نموده است. استر و مردخاي طرح ترور را به هامان نسبت ميدهند و ورق برميگردد. شاه به تبعيت از مردخاي و استر، دستور ميدهد تا هامان را به همراه فرزندان و تمامي استاندارانش قتل عام كنند در پي اين قتل عام تمامي كتابخانه‌ها و ديوانهاي ايراني نيز نابود ميشود  و تمامي دانسته ها و انديشه‌هاي ايراني از بين رفته و تفكر سامي حاكم ميشود و يكبار ديگر تمامي كتابهاي اوستا نابود ميشود.
   «در آنروز اخشورش (خشايار) خانه هامان، دشمن يهود را به استر ارزاني داشت و مردخاي در حضور پادشاه داخل شد زيرا كه استر اورا از خويشاوندي كه با وي داشت آگاه نموده بود. و پادشاه انگشتر (نخست وزيري ) را كه از هامان گرفته بود بيرون كرده و به مردخاي(نوكر دربار) داد و استر مردخاي را برخانه‌ هامان گماشت (هامان بازداشت شد) .. خشايار به استر و مردخاي يهودي گفت: « اينك خانه هامان را به استر بخشيدم و هامان را به سبب دست درازي بر يهوديان به دار كشيده اند، و شما آنچه را كه در نظرتان خوش آيد به نام پادشاه به يهوديان بنويسيد و به مهر پادشاه مختوم سازيد…»
   كاتبان پادشاه را احضار كردند و موافق هرآنچه مردخاي (رهبر يهوديان) امر فرمود به يهوديان، ايران، واليان و روساي ولايتها يعني يكصد وبيست و هفت ولايت كه از هند تا حبش بود نوشتند… به يهودياني كه در همه شهرها بودند اجازت داد كه جمع شده به جهت جانهاي خود مقاومت كنند و تمامي قومهاي ايراني را در تمامي ولايات (يكصد و بيست و هفت كشور) با اطفال و زنان ايشان هلاك سازند و بكشند و تلف نمايند و اموال ايشان را تاراج كنند. همه اين قتل عامها در يك روز يعني روز سيزدهم از ماه دوازدهم در همه ولايتهاي اخشورش پادشاه (انجام پذيرفت) و مردخاي از حضور پادشاه با لباس مولوكانه لاجوردي و سفيد و تاج بزرگ زرين و رداي كتان نازك ارغواني بيرون رفت.. و براي يهوديان روشني و شادي و سرور و حرمت پديد آمد… و بسياري از قومهاي زمين بدين يهود گرويد  زيرا كه ترس يهوديان بر ايشان مستولي گرديده بود. » (تورات كتاب استر صفحه 781)
آري چنانچه در كتاب عهد عتيق و تورات با صراحت كامل آمده است، پس از قتل عام انديشمندان ايراني آيين و تاريخ نويسي سامي جاي انديشه‌هاي هزاران ساله اوستا را گرفت و قتل عام ايرانيان حتي فرزندان و زنانشان همچنان ادامه داشت.
   « يهوديان در دارالسلطنه شوش پانصد نفر را به قتل رسانيده و هلاك كردند… و پنج پسر هامان … را كشتند… در آنروز عدد آناني كه در دارالسلطنه شوش كشته بودند به حضور پادشاه عرضه داشتند و پادشاه به استر گفت كه يهوديان در دارالسلطنه  شوش (يعني فقط در دربار شاه! از سربازان و وزرا و خدمتگذاران) پانصد نفر  و ده پسر هامان را كشته و هلاك كرده اند. پس در ساير ولايتهاي پادشاه چه كرده‌اند؟ … و يهودياني كه در شوش بودند در روز چهاردهم ماه آذار نيز جمع شده سيصد نفر را در شوش كشتند… و در ساير ولايتها يهوديان هفتاد و دو هزار نفر ر ا كشته بودند.. و يهودياني كه درشوش بودند در سيزدهم  و چهاردهم آن ماه جمع شدند  و در روز پانزدهم ماه از قتل عام و كشتار ايرانيان آرامي يافتند و آنرا روز بزم و شادماني نگاه داشتند بنابراين يهوديان روز چهاردهم ماه آذار را روز شادماني و بزم و روز خوش نگاه ميدارند وهدايا براي يكديگر ميفرستند.» (تورات كتاب استر صفحه 783)
   چنانچه در تورات تصريح شده است پس از قتل عام هزاران انديشمند و استانداران و شهرداران ايراني و ويراني يكصد و بيست و هفت كشور تحت تسلط پادشاه ايران، يهوديان دين و آيين خود را بر همه جا حاكم و افكار و انديشه ‌هاي ايراني اوستايي را بارديگر نابود كردند، كه اين گونه برخورد كردن با فرهنگهاي باستاني تر از خود در طول تاريخ ادامه داشته است، كه دو نمونه ديگرش در زمان داريوش است بدست دانيل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:21  توسط محمد و محسن ک  | 

 بر اساس نوشته كتاب مقدس عهد عتيق در كتاب دانيال نبي، قوم يهود در اسارت بابليان بسر ميبرند و بعنوان خدمتكاران آن رژيم در همه جاي قدرت،از زندانها و دربار گرفته تا رفتگري و خدمتگزاري در خانه‌هاي بابليان پراكنده بودند. برهمين اساس نفوذ كاملي در همه جا داشتند.. .دانيل كه به غيبگويي در شهر معروف بود به كوروش نويد ميدهد كه بزودي نبوكدنصر پادشاه بابل به قتل خواهد رسيد و وي فرمانروايي كل را از آن خود خواهد كرد. شب بعد نبوكد نصر كشته ميشود و دانيل به نخست وزيري كورش گزيده ميشود:
   « كورش مادي در حاليكه شصت و دو ساله بود سلطنت را باخت و كورش مصلحت دانست كه صدو بيست والي بر مملكت نصب نمايد تا برتمامي مملكت باشند و بر آنها سه وزير كه يكي از ايشان دانيل بود تا آن واليان با ايشان حساب دهند. نفوذ دانيل بر دستگاه حكومتي كورش روزبروز گسترده شد بگونه‌ايكه وزراي ايراني را خوش نيامد و به كورش گزارش دادند كه او خداي ايران را نميپرستد و پيرو خداي يهود است پس از اينكه اين امر بر شاه ثابت شد، دستور داد تا دانيل را در چاه شيران بيندازند، اما شيران كه توسط خدمتكاران يهودي سرپرستي و تربيت شده بودند؟ زياني به وي نرساندند و صبح روز بعد كه شاه او را سالم ديد گمان كرد كه خداي دانيل، وي را نجات داده است. پس دانيل وزير اول شاه ميشود و دستور قتل عام تمامي وزراء، فرماندهان، زنان و فرزندان آنان را ميدهد.»
   «… امر فرمود تا آن اشخاص را كه بر دانيل شكايت  آورده بودند حاضر ساختند و ايشان را با پسران و زنان ايشان درچاه شيران انداختند و هنوز به ته چاه نرسيده بودند كه شيران… بر ايشان حمله آورده و همه استخوانهاي ايشان را خرد كردند. پس از آن كورش به جمع قومها، امتها و زبانهاييكه در تمامي جهان ساكن بودند نوشت كه سلامتي شما افزون باد كه در هر سلطنتي از ممالك من مردم به حضور خداي دانيل لرزان. »
    و اين يكبار ديگر بود كه آيين، دانش و فرهنگ آريايي توسط دانيل نابود شد و آيين و فرهنگ سامي جاي آنرا گرفت.
   اين شيوه غيبگويي و قدرتگيري در تاريخ اسراييليان فراوان به چشم ميخورد و يوسف هم بخاطر همين غيب گويي است كه به استانداري بخشي از سرزمين مصر ميرسد و مردخاي هم با همين غيبگويي موفق ميشود تا با خبرنمودن شاه از طرح ترور، نخست وزير وي (هامان) را بقتل برساند و …
 و اين برتري را خود يهوديان هم باور داشته وبه فرزندان خود ميآموزند تا بدانند كه آنها (اسراييليان) بهترين قوم و نژاد برتر زمين هستند.
   در طول تاريخ نيز بجز كارهاي هنري و مالي و سياسي، تبليغاتي جهان، شعبده بازي و چشم‌بندي و معركه گيري نيز يكي از هنرهاي يهوديان بوده است! و كلا شكي نيست كه بخشي از اين عناصر از ذكاوت تشكيلاتي خاصي بر خوردارند!
   آري بن مناشه از مقامات برجسته موساد ونويسنده كتاب پول خون در پايان كتاب سراسر انتقاد و افشاگرانه خود عليه اسراييل به اين مساله اعتراف ميكند كه :
   « من هنوز باور دارم كه كليميها قوم برگزيده خدا هستند.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:20  توسط محمد و محسن ک  | 

تورات يعني تعليم و بشارت ، كتابي است آسماني كه بر پيامبر عظيم الشان حضرت موسي عليه السلام نازل شده است .
ولي يهوديان ، اين كتاب را تحريف كرده و خرافات و افسانه هاي زيادي درآن جاي دادند ، بطوري كه امروز به صورت يك كتاب مضحك و عجيبي در آمده است .
نويسندگان تورات ، اشخاص مجهول الهويه و گمنامي هستند كه قرآن درباره آنها مي فرمايد :
پس واي بر كساني كه از پيش خود چيزي نوشته و به خداي متعال نسبت دهند تا به بهاي اندك و متاع ناچيز دنيا بفروشند ، واي بر آنها از آن نوشته ها و آنچه از آن بدست آرند.(بقره 78)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:19  توسط محمد و محسن ک  | 

 

نظم نوين جهاني از هنگامه رياست جمهوري جرج بوش در دوران ما مطرح شد و پيش از آن ساليان سال است كه سازمان ملل متحد شكل گرفته است اين دو انديشه.
   1-        سازمان ملل متحد
   2-    نظم جهاني

 در هزاران سال پيش با آئين اوستا، در ايران پديد آمده بود و ايران مركز نظم جهاني بود و جدا از اينكه بر 127 كشور بحالت فدرالي حكم ميراند، يك مركزيت و فرماندهي كل در رابطه با اتحاد و همبستگي ملتها داشت.
   بر ديواره‌هاي تخت جمشيد در تصويري كه بيانگر جشن نوروز ميباشد نمايندگان سراسر جهان با جامه‌هاي ويژه خود بهمراه هدايا و پيشكشهايي به دربار شاه ايران بارعام مي‌يافته‌اند نام كشورهايي كه در اين بار عام‌ها شركت مي‌نموده اند و بر سنگ نوشته تخت‌جمشيد نقش بسته است ازاين قرار است: پارسي، مادي، خوزي، پارتي، هراتي، بلخي، سعدي، خوارزمي، سيستاني، بلوچ ، پشتون ، نت گوش ، گنداري ، هندي ، سكاني هوم خوار ، سكائي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب ، مصري ، ارمني ، كپدوك ، ساردي ، يوناني ، سكائي آن سوي دريا ، مقدون ، يوناني ، سپردار ، پوتي ، حبشي ، مكه ، كاري. آري حدود 33 كشور و ملت جهان، در هزاران سال پيش ايران و اوستا را بعنوان فرمانده و پيشوا و رهبر جهان آن دوران پذيرفته بودند و تحت يك رهبري اتحاديه ملتها و بگفته‌ اي سازمان ملل متحد  نظم جهان ي را پديد آورده بودند در شاهنامه فردوسي نيز در جايگاههاي فراواني اين پذيرش رهبري آريايي اوستا نقل شده است:

 

ز روم و ز هند آنكه استاد بود
و از استاد خويشش سخن ياد بود
از ايران از كشور نيمروز
همه كاردانان گيتي فروز
همه گرد كرد اندر آن شارسان
كه هم شارسان بود و  هم كارسان
از آن هريكي را يكي خانه ساخت
 همه شارسان جاي بيگانه ساخت

 


 همزمان با ساختن شارسان، دانشگاه بزرگ آموزش زبانهاي جهان را نيز در ايران ساختند:
 

 

به ايران، زبانها بياموختند
روان را به دانش بر افروختند
ز بازرگانان هر مرز و بوم
ز ترك و و زچين و زهند و ز روم
هرآن كس كه از دانش آگاه بود
ز گويندگان بر در شاه بود

 


بكار بردن واژه نگار جهاندار براي پادشاهان ايران گواه ديگري است از پذيرش رهبري اوستا درجهان آنروز ميباشد.
   نه اين بود رسم  نياكان تو
   گزيده «جهاندار» پاكان تو
   و يا:
   يكي تخـت  پرمايه كرده  به  پاي
   نشست بر او بر «جهان كدخداي»
   و يا:
   سرنامه بود از نخست آفرين
   ز دادار بــر «شهريار زمين»
   چون هر از چندي پادشاه نيز توسط نخبگان ميهن گزيده مي‌شده است، گزيدن ايران كهن بعنوان « رئيس سازمان ملل» و « رئيس نظم جهاني» گزينشي آزاد و بدون اعمال زور بوده است . چنانچه خود واژه پادشاه نيز (پاتي تي خش تر) به معناي پاسدار و نگهبان كشور است و اين نگهباني و پاسداري، بارها و بارها توسط خود مردم و خردمندان گزيده شده ست و بكار بردن واژه پادشاه (پاسدار شهر و كشور) از واژه رئيس جمهور كه تركيبي ا زدو كلمه غير ايراني است بهتر است. شاهنشاه نيز به فرماندهي كل نظم جهاني گفته‌اند. زيرا كه هركشوري را پادشاهي بوده است و پادشاه پادشاه را شاه شاهان (شاهنشاه) مي‌گفته اند. پذيرش اين پادشاهي و شاهنشاهي (پاسدار جهان= كدخداي جهان) بگونه مردمي و آزادانه صورت مي‌گرفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:17  توسط محمد و محسن ک  | 

تا آنجا که می توان به گذشته رفت، نخستین جایگاه های دانش در جهان باستان مصر، بابل و ایلام بوده اند که در میان آنها بابل اهمیت ویژه ای یافت. ایلام نخستین دولتی است که در هزاره ی چهارم پیش از میلاد مسیح بازرگانی میان کشوری را پدید آورد و این کار پیشرفت در دانش های کاربردی  چون کاشی سازی و شیشه گری را موجب شد.  ورود ایرانیان به ایران و آمیزش با مردم بومی آن و همچنین اشنایی با فرهنگ ایلامی و از این ها گذشته آموزه های زردشت پیامبر بزرگ ایران باستان در بزرگداشت راستی و حقیقت گرایی، ایرانیان را به دانش آموزی فرا می خواند.

بنیاد فلسفه ی جهان از آموزه های زردشت سرچشمه می گیرد و این حقیقتی است انکار ناپذیر.  ایرانیان با بهره گیری از آموزه های زردشت به استدلال و منطق رو آوردند. تاثیر پذیری پلاتو(افلاطون) از فلسفه و نظام اجتماعی ایران برکسی پوشیده نیست. از هرمیپوس یونانی نقل شده که: اوستا به یونانی برگردانده شده بود و گویا بسیاری از فرزانگان یونانی از جمله افلاطون آن را خوانده بودند. سیسه رو نویسنده ی رومی کتاب " ماهیت بد و خوب" خود را برپایه ی آیین زردشت و باورهای او نگاشته است.و درکتاب دیگرش "درباره ی درستی" بسیاری از آموزه های زردشت را رونویسی کرده است.

با نگاهی گذرا به سیر دانش و فلسفه در یونان که اکنون آن را گاهواره ی  دانش می نامند در می یابیم که دانشمندان و اندیشمندان یونانی همه پس از روی کارآمدن دولت هخامنشی و ایجاد ارتباط  میان خاوران و خوربران پدید آمدند. گسترش دانش در یونان بسیار مقطعی بوده است و گواه آن این است که با تغییر شرایط سیاسی در روزگار ساسانی بسیاری از بزرگان یونان به ایران کوچیدند و در دانشگاه گندی شاپور به علم آموزی ادامه دادند.

گزارش های یونانی از سده ی ششم پیش از میلاد از آمدن دانشمندان یونانی به ایران برای فراگیری دانش حکایت می کنند. برای نمونه پیتاگورس (فیثاغورس) که از نخستین فرزانگان و ریاضیدانان یونانی است بیست سال در ایران و  بابل بسر می برده است. در زندگینامه ی او نوشته شده که وی دانش مغان را آموخته است.  اما این دانش مغان چه بوده است؟

افلاطون درباره ی آموزش پسران شاهنشاه هخامنشی می نویسد: پسران شاه را از چهارده سالگی به آموزگاران می سپارند. مغان نیز در میان آموزگاران جای دارند، چراکه داناترینشان دانش مغان را می آموزد. به نوشته ی سیسه رو هیچ کس نتواند شاه پارس شود مگر انکه دانش مغان را فراگرفته باشد. روشن است که منظور از دانش مغان بیشتر فلسفه و استدلال و منطق است، اما افزون بر این پزشکی نیز در دانش مغان جای دارد، چنانکه بخش هایی از اوستا به دانش پزشکی اشاره هایی دارد. ایرانیان خود یکی از بنیادگذاران دانش پزشکی هستند. پزشکان توانایی که در یونان پدید آمدند  باید از پزشکی ایرانی تاثیر پذیرفته باشند. بقراط که او را پدر پزشکی می نامند، در روزگار اردشیر یکم می زیسته است( دانش پزشکی پیش از بقراط در ایران و پیش از آن در مصرو شاید بابل شکوفا شده بود، اما چون او برترین پزشک یونانی بوده او را پدر پزشکی می نامند چراکه نشانه های دانش و فرهنگ در ایران و مصر در اثر تاخت و تاز ها از میان رفته و تنها با پژوهش های نوین می توان دریافت که بنیاد دانش در کجا بوده است، جالب است که اروپاییان خود را واضع همه ی دانش ها می دانند ، و همه ی پدران را از یونان در می آورند، برای نمونه هرودت هم پدر تاریخ است، اما می دانیم که تاریخ نویسی نوین را ایرانیان برآوردند، که نشانه ی روشن آن همین نبشته ی بیستون است).  ایرانیان از پزشکان مجرب یونانی دعوت به همکاری می کردند، چنانچه کتزیاس خود را به دروغ پزشک دربار داریوش دوم می نامد اما نوشته های او روشن می کند که او هیچگاه در ایران نبوده است. می گویند که اردشیر از بقراط دعوت کرد تا به ایران آید اما او نپذیرفت و گفت که بهتر است به درد همیهنان خود برسم.

از نوشته های شاهنامه بر می آید که مغان اعمال جراحی ساده را انجام می دادند برای نمونه درباره ی زایش رستم آمده :

بیامد یکی موبدی چرب دست                                   مرآن ماهرخ را به می مست کرد

بکافید بی رنج   پهلوی  ماه                                      بتابید  نربچه  را ، سر ز   راه

چنان بی گزندش برون آورید                                   که کس در جهان این شگرفی ندید

"ابتکار عمل سزارین در زایمان نخستین بار در ایران و به دست پزشکان ایرانی بوده است در حالی که اروپاییان برای اینکه این عمل روی مادر سزار شاهنشاه روم انجام شده به نام او گفته اند. برپایه ی شاهنامه موبدی  چربدست با خنجری آبدیده (استریل) شکم رودابه را می شکافد  و رستم چشم به جهان می گشاید. سپس موبد جای برش را بخیه زده روی آن مرحم گیاهی می گذارد. امروزه نیز در روستاهای ایران به این کار رستم زایی می گویند"

برپایه ی گفته ی پرفسور مسعود خاتمی استاد دانشگاه نیویورک

باری، نام های ویژه ی تک تک گیاهان و بویژه گیاهان دارویی در زبان پارسی خود گواه اهمیت پزشکی در ایران بوده است. بعدها در روزگار ساسانی دانش پزشکی در دانشگاه گندی شاپور پیشرفت شایانی داشت.

بگذریم، به گزارش هرودت یونانیانی که به ایران رفته بودند مفهوم قطب نما و آفتاب سنج و بخش کردن دوازده گانه ی روز و شب و کارکردن با ساعت خورشیدی را با خود به یونان بردند.

فلسفه ی نور پیتاگورس تحت تاثیر دانش در ایران بوده است که بر پایه ی گردی زمین و گردش آن به دور خورشید بوده است.

ایرانیان در تعیین گاهشماری همگام با بابلیان  از پیشگامان بوده اند، چراکه زردشت گاهشماری آریایی را پدید آورد که دقیق ترین گاهشماری در جهان به شمار می رود و گاهشماری جلالی که خیام آن را پدید آورده از روی آن بوده است.

نبشته ها روشن می کند که در نیمه ی نخستین روزگار هخامنشی دانش اخترشناسی به اندازه ای پیشرفت کرده بود که در مصر و میانرودان (بین النهرین) شکوفایی ستاره شناسی و هندسه را سبب شده است و دانشمندی ایرانی در روزگار داریوش بزرگ به مصر اعزام می شود تا به تشکیل و بنیادگذاری فرهنگ سراها و سازماندهی دوباره ی کتابخانه ها و بنیاد های علمی در مصر بپردازد.

همزمان با آغاز شاهنشاهی کمبوجیه دانش اخترشناسی بابل شکوفا شده برای رصد اجرام آسمانی کوشش های بسیاری شد. رصد مشتری که در زمان کمبوجیه آغاز شده بود منجر به تدوین نگره ی حرکت مشتری شد که در روزگار داریوش منتشر شد.

دیموکرت(در عربی او را ذیمیقراتیس می گویند) که او را واضع فلسفه ی اتمی و ذره گرایی می دانند، این نگره را از استاد ایرانی خود به نام اوستان که در مصر تدریس می کرد آموخته است.

شیوه ی مناسب دولت هخامنشی در برقراری ارتباط مسالمت آمیز با دیگر مردمان و یادگیری خلاقانه از آنان نقش بسیاری در دانش مداری ایرانیان داشته است. در روزگار هخامنشی دانش تا به آن اندازه پیشرفت کرد که بسیاری از مردم و فرهنگ آن روزگار از آن تاثیر پذیرفتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:12  توسط محمد و محسن ک  | 

 ببخشيد خيلي وقته که نمي تونم به تار نما سر بزنم

چون نميتونستم وارد بشم . الانم بلاخره خدا خواست و شد

خواستم بگم اگه كسي(از ايراني ها) تمايلي به همكاري دارند ما واقان به همكاري شون نياز داريم

 

لطفا با شناسه ي ياهو ي ما  تماس بگيريد

خيلي ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:10  توسط محمد و محسن ک  | 

 ميزان بيسوادی   دربين مردان عرب بيش از 60 در صد ودرميان زنان عرب حتی بيش از آن است.در دانشگاه چمران در شهر اهواز<جندی شاپور>- يعنی مرکز  استان خوزستان اهواز  که  در صدی از آن عرب هستند-  کمتر از۵ در صد دانشجويان عرب هستند.طبق همین آمارها 35000 معتاد در استان خوزستان وجود دارند که 27000 نفر آنان عرب هستند واین به معنای آن است که عرب های بومی این استان بیش از 77 درصد از معتادان را تشکیل می دهند.
آماری که یکی از نمایندگان اهواز در مجلس شورای اسلامی در اختیارخود گروهای جدايی طلب عرب گذاشته است نشان می دهد از کل 7200 زندانی خوزستان 6500 نفر آنان عرب هستند که حدود 42000 خانواده وابسته به این زندانیان هستند. این نشان می دهد که بیش از 90 درصد از زندانیان زندان های استان خوزستان عرب هستند که شماری از آنان را زنان تشکیل می دهند.نسبت ترک تحصیل دانش آموزان عرب خوزستان به میزان 33 درصد در ابتدایی، 50 درصد در مرحله راهنمایی و 70 درصد در مرحله دبیرستان است. بی گمان دختران نسبت بالایی از این آمارها را تشکیل می دهند.حدود 90  درصد از زنان عرب خوزستانی بیش از 35 سال بیسوادند. این نسبت میانگین در شهر اهواز به 95 درصد ودر شادگان به حدود 100 درصد می رسد. اما میانگین نسبت بی سوادی در میان زنان عرب خوزستانی کمتر از 35 سال به 65 درصد می رسد. این بدان معناست که فقط 35 درصد زنان عرب خوزستان فارسی می دانند.قتلهای ناموسي در بين اقوام ديگر عملي شرور و وحشيانه اما در بين قبايل عرب نمادي از غيرت و جوانمردي است. جوامع عرب از گذشته به زن نگاه بدي داشته اند. <بسياری از آمار بالا در پارلمان دانمارک گفته شده>بهترين وکامل ترين منبع مطالعه در مورد جنايات اعراب در ايران کتاب  ::: دو قرن سکوت اثر نويسندهی معروف و بزرگ عبدلحسين ذرين کوب  است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:8  توسط محمد و محسن ک  | 

نخستين فرمان حقوق بشر ۵ قرن پيش از ميلاد مسيح از سوی کورش کبير صادر و به اجرا در آمد .        ۲  .نخستين حکومت دمکراسی جهان در ايران و توسط  اشکانيان تاسيس شد  

۳.نخستين مکتب کمونيستی در جهان توسط مزدک ايرانی به دنيا عرضه گرديد.  

۴.نخستين و عظيم ترين آزمايشگاه داروشناسی در جهان توسط حسن صباح  برقرار شد.  

5.نخستين و بزرگ ترين انتقال نيرو در طول تاريخ توسط داريوش در جنگ ماراتن صورت گرفت.  

6.نخستين شيوه شبيخون يا پارتيزانی در ايران و توسط پارتها اشکانی اختراع شد و به اين دليل در جهان به آن پارتيزانی می گويند.   

7.نخستين امپراطوری جهانايران بوده است که تاکنون نيز اندکی از آن باقی است.  

8.  بهترين پيکر تراشيهای جهان بر روی سنگهای سخت در ايران صورت گرفته.   

 

9 . و ايران در شعر و موسيقی قدمهايی ۷۰۰۰ ساله برداشته و از بهترين ها بوده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:7  توسط محمد و محسن ک  | 

                                                   پیروز نهاوندی

درود بر شما

سال ها پیش در چنین روزی برابر با تیر شید(چهارشنبه) واپسین روز از فروردین ماه زمانی که تازیان کشور ما را اشغال کرده و دختران خردسال و بانوان ایرانی را بمانند بردگان و اسیران جنگی پست و فرومایه نموده و آنان را با کمال بی شرمی بر پایه پندار و آیین ننگینشان به همخوابگی با خود می بردند٬ خانواده ی هرمزان ـ فرماندار خوزستان ـ نیز بدست تازیان برده شده بودند. در چنین روزی پیروز نهاوندی  ـ سردار دلاور هرمزان ( که تازیان نام عربی فیروز ابولولو را بر او نهادند) خود نیز برده شده بود و به محل زندگی خلیفه عمر نزدیک شده. او از این همه بردگی و فرومایگی ایرانیان بدست دشمن بیابانی به ستون آمده بود. در یک روز به هنگام بامدادان بازوان توانمندش با ضرباتی پولادین  نفس از پادشاه خونخوار عرب در آورد و او را به درک رسانید. سپس خود به جرگه  جان باختگان میهن پیوست.

یاد پیروز گرامی و نامش جاودانه٬ نیز کشته شدن عمر بر همه شما هم میهنانم فرخنده باد.

در نبشتار آتی درباه پیروز و دلاوریهایش خواهم نگاشت.

من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد.

پاینده ایران
بر گرفته از وبلاگ http://paniran.blogfa.com

 ببخشيد اگر دير شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:5  توسط محمد و محسن ک  | 

«ذوالقرنين» (صاحب دو قرن) چرا به اين نام ناميده شده است؟ بعضى معتقدند اين نام گذارى به خاطر آن است كه او به شرق و غرب عالم كه عرب آن را قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب) مى‏خواند، رسيد. بعضى ديگر معتقدند اين نام به خاطر آن است كه دو قرن زندگى يا حكومت كرد. البته در اين كه مقدار قرن چه اندازه است نيز نظرهاى متفاوت وجود دارد. بعضى مى‏گويند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذوالقرنين معروف شد. برخى بر اين عقيده‏اند كه تاج مخصوص او دو شاخك داشت. از اين رو، مبتكر نظريه سوم يعنى «ابوالكلام آزاد» از اين لقب براى اثبات نظريه خود بسيار بهره برده است.

از قرآن كريم به خوبى استفاده مى‏شود كه ذوالقرنين صفاتى ممتاز داشت و خداوند اسباب پيروزى‏ها را در اختيارش گذاشت. او سه لشگركشى مهم انجام داد: نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه‏اى كه تنگه‏اى كوهستانى داشت.

او مردى مؤمن و موحّد و مهربان بود و از طريق عدل منحرف نمى‏شد. به همين جهت، مشمول لطف خاص پروردگار گرديد. او يار نيكوكاران و دشمن ستمگران بود و به ثروت دنيا علاقه‏اى نداشت. اين مرد كه به خدا و رستاخيز ايمان داشت، سازنده يكى از مهم‏ترين و نيرومندترين سدها است؛ سدى كه به جاى آجر و سنگ، آهن و مس مصالح اصلى آن به شمار مى‏آمد. هدف از ساختن اين سد آن بود كه گروهى مستضعف را در مقابل ستم قوم يأجوج و مأجوج يارى دهد.

او قبل از نزول قرآن نامش در ميان جمعى از مردم شهرت داشت. از اين رو، قريش يا يهود از پيغمبر(ص) درباره وى پرسيدند؛ چنان كه قرآن مى‏گويد: «يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ؛ از تو درباره ذوالقرنين سؤال مى‏كنند».1

آيات قرآن بر پيامبرى وى دلالت صريح ندارد؛ هر چند بعضى از تعبيرات آيه به اين امر اشاره مى‏كند. در بسيارى از روايات اسلامى نيز مى‏خوانيم: «او پيامبر نبود، بنده‏اى صالح بود».2

هردوت، مورخ يونانى، مى‏نويسد: «كوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روى جنگجويان شمشير نكشند و هر سرباز دشمن كه نيزه خود را خم كند، او را نكشند؛ و لشكر كوروش فرمان او را اطاعت كردند به طورى كه توده ملت مصايب جنگ را احساس نكردند.3» مورخ ديگر «ذى نوفن» مى‏نويسد: «كورش پادشاه عاقل و مهربان بود و بزرگى ملوك با فضايل حكما در او جمع بود. همتى فايق وجودى غالب داشت. شعارش خدمت به انسانيت و خوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود».4

«سفرهاى سه گانه‏اى كه در قرآن براى ذى القرنين ذكر شده، به نوعى با سفرهاى كوروش انطباق دارد. نخستين لشگر كشى كوروش به كشور «ليديا» كه در شمال آسياى صغير قرار داشت، صورت گرفت؛ اين كشور در غرب مركز حكومت كورش قرار داشت. قرآن مى‏گويد: «ذوالقرنين در سفر غربى اش احساس كرد خورشيد در چشمه‏اى گل آلود فرو مى‏رود». اين همان صحنه‏اى بود كه كوروش هنگام فرو رفتن قرص آفتاب در خليجك‏هاى ساحلى مشاهده كرد.

لشكر كشى دوم كورش به سوى شرق بود. چنان كه هردوت مى‏گويد: اين هجوم شرقى كوروش بعد از فتح «ليديا» صورت گرفت؛ مخصوصاً طغيان بعضى از قبايل وحشى بيابانى كوروش را به اين حمله وا داشت. تعبير قرآن «حتّى‏ اِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً»5 اشاره به سفر كوروش به منتهاى شرق است. او مشاهده كرد خورشيد بر قومى طلوع مى‏كند كه در برابر تابش آن سايبانى ندارند؛ اشاره به اين كه آن قوم بيابان گرد و صحرانورد بودند».6

«لشكر كشى سوم كوروش به سوى شمال و به طرف كوه‏هاى قفقاز بود. او به تنگه ميان دو كوه رسيد و براى جلوگيرى از هجوم اقوام وحشى، به درخواست مردمى كه در آن جا بودند، در برابر تنگه سدّى محكم بنا كرد. اين تنگه در عصر حاضر تنگه «داريال» ناميده مى‏شود كه در نقشه‏هاى موجود ميان «ولادى كيوكز» و «تفليس» نشان داده مى‏شود. در اين جا، ديوارى آهنى موجود است. اين ديوار همان سدى است كه كوروش بنا كرد؛ زيرا اوصافى كه قرآن درباره سد ذوالقرنين بيان كرده كاملاً بر آن تطبيق مى‏كند».7 بعضى ميل دارند اين سد را با ديوار معروف چين كه هم اكنون بر پا است و صدها كيلومتر ادامه دارد، منطبق بدانند؛ ولى روشن است كه ديوار چين نه از آهن و مس ساخته شده و نه در تنگه باريك كوهستانى قرار دارد؛ بلكه ديوارى است كه از مصالح معمولى بنا گرديده و همان گونه كه گفتيم صدها كيلومتر طول دارد. برخى ديگر اصرار دارند اين سد را سد «مأرب» در يمن بدانند. در حالى كه سد مأرب، گرچه در تنگه كوهستانى بنا شده، براى جلوگيرى از سيلاب و به منظور ذخيره آب بود و ساختمانش از آهن و مس نيست.8

«طبق گواهى دانشمندان در سرزمين قفقاز ميان درياى خزر و درياى سياه سلسله كوه‏هايى است كه همچون يك ديوار شمال را از جنوب جدا مى‏كند. تنها تنگه‏اى كه در ميان اين كوه‏هاى ديوار مانند وجود دارد، تنگه «داريال» است. اكنون در آن جا ديوار آهنين باستانى به چشم مى‏خورد. به همين جهت، بسيارى معتقدند سد ذوالقرنين همين سد است. جالب اين كه در آن نزديكى نهرى به نام «سائرس» وجود دارد كه به معناى «كوروش» است. يونانيان كورش را سائرس مى‏ناميدند. در آثار باستانى ارمنى، اين ديوار «بهاگ گورائى»، «تنگه كورش» يا «معبر كورش» خوانده شده است. اين سند نشان مى‏دهد بانى اين سد او بوده است.»9

البته در اين نظريه نقاط مبهم وجود دارد؛ ولى فعلاً مى‏توان آن را بهترين نظريه درباره تطبيق ذوالقرنين بر رجال معروف تاريخى دانست. چرا قرآن به طور بارز نام اين فرد را ذكر نكرده است؟ «قرآن كريم درباره پيامبران و مطالبى كه به آنان مربوط مى‏شود، آيات فراوان دارد. اين آيات بخش عمده‏اى از نگرش‏هاى تاريخى قرآن را تشكيل مى‏دهد. گفتنى است محور بحث‏هاى دانشمندان تاريخ شؤون مادى بشر است. وقايع نگاران معمولاً محور تاريخ را پادشاهان و حاكمان قرار داده، تاريخ را با توجه به احوال آنان نگاشته‏اند و تنها به تبع آن‏ها از احوال جوامع و ملت‏ها سخن گفته‏اند. در اين گونه تاريخ‏ها كه عمده تاريخ نگارى‏ها را تشكيل مى‏دهد، محور بحث حكومت است؛ اما كسانى كه بحث‏هاى تحليلى درباره تاريخ كرده‏اند، بيش‏تر تأكيد شان بر مردم و تحليل ويژگى‏هاى رفتارى مردم و قهرمانان تاريخ است و از ذكر نام افراد و جزئيات داستان‏ها اجتناب مى‏كنند. قرآن كتاب تاريخ نيست، تا تمام جزئيات موارد تاريخى را بيان كند.10

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:4  توسط محمد و محسن ک  | 

                                            توجه     توجه

از كساني كه به حروف نوشتاري پهلوي آشنايي دارند تقاظا مي كنيم با ما ارتباط برقرار كنند و در صورت تمايل در آموزش خط پهلوي به ما ياري رسانند تا  زبانمان از اسارت خط عربي آزاد شود خواهش منديم از تماميه ايرانيان كه از  دوستان و اشنايان خود  در اين مورد پرسش نماييد ودر صورت آشنا بودن انان به اين خط براي مشاركت در اين مورد با ما ارتباط برقرار كنند. خواهش مي كنيم جدي بگيريد

 

پاينده ايران پاينده ايراني نابود دشمنشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:3  توسط محمد و محسن ک  | 

اينک من از دنيا ميروم بيست وپنج کشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد وايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند . و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند.
.
جانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد . و راه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.
.
اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .
.
ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را که از سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و
غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو و يا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود .
.
هرگز دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است . چون اگر دوستان ونديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به
مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
.
کانالي که من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند .
.
اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه
ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن ، و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون
ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
.
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
.
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد و از هر كيش که ميل دارد پيروي نمايد .
.
بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، که من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج کشور سلطنت ميکردم ،مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ، خواه پادشاه بيست وپنج کشور باشد خواه يک خارکن و هيچ کس در اين جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور و خودخواهي بر تو غلبه خواهد کرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي ، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .
.
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي وهم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد . و راي صادر نمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
.
هرگز از آباد کردن دست برندار . زيرا که اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه
اول قرار بده .
.
عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولي عفو بايد فقط موقعي بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا
حق ديگري را پايمال نموده اي .
.
بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم مرگم نزديک شده است . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:2  توسط محمد و محسن ک  |