سلام
از اين به بعد مي توانيد مطالب نوشته شده توسط ما را در اين آدرس مشاهده كنيد
http://www.ashegheiran.myblog.ir
هدفمان از ساخت اين وبلاگ اين است كه بتوانيم ناسیونالیسم خفته تمام ایرانی ها را یا اقلا شمای بیننده رو بیدار کنيم تا دوباره برای رسیدن به شکوه وبزرگی ايران و برای اثبات بزرگی تمام نژادهای ایرانی به تمام دنیا تلاش کنیم و به تمام جدایی طلبان بی اصل ونسب که خود را آریایی نمیدانند ودست دوستی ما آریایی های ایران زمین ( کرد ـ مازن ـ گیل ـ لر ـ آذر ـ بلوچ ـ حیره ای ( عرب زبانان حاشیه خلیج همیشه فارس ) ـ پارس ـ پارت ـ ........ ) را به گرمی نمی فشارند و سعی در نابود کردن یا جدا کردن شاخه ای از شاخه های قوم آریا را دارند درسی بدهیم که داریوش بزرگ به شاهکان دروغین زمان خود داد و سعی کنیم که دوباره مرزهای ایران را به اندازه مرزهای دوران کوروش برسانیم و بدون جنگ به فرمان روایی دنیا برسیم و دوباره بر روی پرچم کشورمان نقشی از نمادهای نژاد ما داشته باشیم ( چلیپای شکسته ) به امید دیدن روز عزمت اریایی ها .و بر همه ایرانیان میهن پرست بایسته است که از کوچکترین کوششی در راه بیداری اندیشه ی به خواب رفته دیگر هم میهنان خود فرو گذار نباشند به امید آن روز که شاهد بزرگی آریاییها و دوستی دوباره انها با ملل دیگر باشیم تلاش میکنیم .
پاينده ايران
صليب يا چليپاي شکسته يک نشانه آريايي است . در ايران و هند پيشينه دارد .چليپا نخستين بار در حدود خوزستان يافت شد و مربوط به پنج هزار (5000) سال پيش از ميلاد ميباشدو به اين ترتيب پيشينه تاريخي آن در ايران به احتمال ، بسي کمتر از سابقه آن نزد آرياييان هند است و هرتسفلد آن را ”گردونه خورشيد“ ناميده است .
آثار بسياري با اين علامت در ايران کشف شده است بطور مثال اين نگاره بر دهانه پاره اي از خمرههاي سفالين که مردهها را در آن دفن ميکردهاند ديده شده است . وضع اين خمره ها نشان ميدهد که آنها را به شيوهاي در دامنه تپه و کوهها در خاک ميگذاردهاند که معمولا "در دامنه تپه يا کوهستان رودخانه اي روان بوده و دهانه خمره رو به خورشيد است که نمونه هاي آن تقريبا" در پانصد (500) متري آثار تاريخي طاق بستان در کرمانشاه ديده شده است.
کيفيت اين گورستان نشان مي دهد که مربوط به دوره مهرپرستي ميباشد.
اين نقش برروي پارچه دوران اشکاني که از کوزههاي خمرهاي به دست آمده و همچنين برروي بسياري از سفال هاي کشف شده حک شده است.
با پژوهشي در يونان پي مي بريم که در عصري عالم را ترکيبي از عناصر چهار گانه (آب ، باد ، خاک و آتش ) ذکر کرده اند و با بيان اين مطلب بايد دانست که اين علامت در يونان باستان نيز سابقه دارد. چون هنر ايران و يونان متقابلا" در يکديگر تاثير گذارده اند و بنا به نوشته گيرشمن هنر ايران بخصوص نواحي سيلک لرستان تاثير زيادي در هنر يونان بخشيده است و سابقه نقش چليپا در ايران قديمي تر از سال پانصد (500) پيش از ميلاد است به احتمال قوي اين علامت از ايران به يونان رفته و ارزش سمبوليک پيدا کرده است.
با نگرش به اين سابقه و طرز تفکر انديشمندان يوناني و همچنين تبادل فرهنگي و ارتباطات نظامي و سياسي که در عصر دولت هخامنشي ميان ايران و يونان و مصر جريان داشته است و بنا به سنتي که از روزگاران دور نسبت به عناصر چهارگانه که سازنده و پردازنده و گرداننده عالم هستي هستند احترام و تقديس مرعي شده است و با اعتقاد به اينکه از ترکيب و نزديکي اين عوامل به نسبت معين هستي و موجوديت شکل گرفته است ، بايد پنداشت اين علامت هر شاخه يا هر خانه اش که به پروانه هاي آسياي آبي و بادي بي شباهت نيست ، جاي يکي از عناصر يا مظهر يکي از عناصر بوده است که برروي هم با گردش و چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ مي کنند و حرکت و تغيير و يا حيات و ممات بوجود مي آورند ، و رفته رفته اين پيکره به صورت ”سمبل“ در آمده و با ديدن آن بر اثر تداعي معاني ، عناصر چهارگانه مقدس در ذهن جايگزين شده و احترامات مذهبي مقرر به عمل مي آمده است.
آنچه از اوستا و با توجه به مقايسه خورشيد يشت و مهر يشت بر مي آيد و با توجه به اينکه خورشيد در روايات ديني گردونه اي نداشته و گردونه خاص مهر بوده است و با توجه به اينکه مهرپرستي از آيين هاي بزرگ جهان و يادآور عهد آريايي کهن مي باشد که رفته رفته با اصول آيين زرتشت و فلسفه مزداييسم ، در آن اصلاحاتي بعمل آمده است ، آيا بهتر نيست چليپا را گردونه مهر بلند پايه بدانيم نه گردونه خورشيد؟
با توجه به اينکه نشانه چليپا به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است ، مي توان پنداشت در زماني که از اهميت مهر کاسته شد ، نشانه مقدس ميتراييسم رفته رفته به شاهين مبدل شده و شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوي و روحاني اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوي گرديده است .
طبق برداشت عده اي ديگر چليپا و چليپاي شکسته نماد روح مي باشد.
انسان دوران باستان از هنگامي که دريافت تن بي جان تنفس نمي کند ، نفس را در مقام روح مورد توجه قرارداد . وقتي انسان ميمرد، انگار چيزي از بين نميرفت ، بلکه روح بدن را ترک مي کرد و همچون پرنده اي به سوي آسمان ها به پرواز در مي آمد . بدين ترتيب ، پرنده به شکل چليپا تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد. هنگامي که زائري به زيارتگاهي قدم مي نهد معمولا" براي رستاخيز روح متوفي دعاي کوتاهي مي خواند. در واقع ، دعا تبديل به ذره اي از روح مي شود که رستاخيز را تسريع ميکند. به همين ترتيب هنگامي که معمار يا حجاري زيارتگاهي را ميسازد با اين اعتقاد که چليپا نماد حجاري شده روح است و به فرد درگذشته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنا را با چليپا تزيين مي کند.
مقبره شاه نعمت اله ولي در ماهان کرمان دو مناره دارد که تمام آن با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يکي سفيد و ديگري سياه.
مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب هاي مجوفي که در صليب هاي شکسته ادغام شده اند تزيين شده است.
ترکيب چليپا و چليپاي شکسته به عنوان يک واحد تزيين حاصل تفکري هنرمندانه است.
آرامگاه شيخ صفيالدين در اردبيل کاشيهاي تزييني فراواني دارد. در قسمت بالاي اين تصوير يک پيکان سياه در زمينه سفيد ديده مي شود . اين پيکان اضافه شده است تا چليپاي خطي سياه که در بين دو چليپاي شکسته سفيد قرار گرفته نمايان شود.
اين شکل شامل هشت (8) قسمت است که در هر قسمت يک چليپاي خطي در بين دو چليپاي شکسته نقش بسته است . چنين شکلي و تزييني مويد اين نظر است که از لحاظ منشا و کاربرد ، چليپاي شکسته معادل چليپا است که هر دوي آنها نماد روح اند و از آنها براي تزيين مقبره ها استفاده مي شده است.
پاينده ايران
۶فروردين ماه از جمله روزهايی است که نزد ايرانيان گرامی شمرده می شود چرا که در اين روز است که پيامبر راستين ايرانی چشم به جهان گشود و سراسر گيتی را از رهنمودهای خردگرانه و پاک خويش بهره مند ساخت .و با انديشه های اهورايی خويش اهريمنان و اهريمن صفتان را به پيکاری بی پايان و خستگی ناپذير فرا خواند تا همگان بدانند تا زمانی که ظلم و ظالم برجاست رهروان راه اشويی ساکت نخواهند بود و بر ضد بيداد و ستم قيام کرده و آن را از بين خواهند برد.
براستی کسانی از زمره سوشيانتها و رهانندگان جهان بشمار خواهند رفت که فرمانهای مزداو وظيفه خود را با نيک منشی بجای آرند و بر ضد خشم و ستم بپا خيزند و آنرا در هم شکنند يسنا ۴۸ بند ۱۲
کسيکه با انديشه و گفتار و کردار با بدی پيکار کرده و با دست و زبان از پيشرفت بدی بکاهد يا يکی از بدکاران را براه راست رهبری کند چنين کسی خشنودی اهورا را فراهم ساخته و از ياوران نيکی بشمار است يسنا۳۳بند۲
نامش زرتشت پدرش پوروشسب مادرش دغدو و زنش هووی بود. سه پسر به نامهای ايسدوراستر٬ اروتدنر و خورشيد چهر و سه دختر بنامهای پرين ،تهرت، پوروچيستا داشته است .برخی زادگاهش را آذربايجان و برخی او را باشنده مشرق خراسان بزرگ در ايران بشمار می آورنددر ۳۰ سالگی به پيامبری رسيد و در ۷۷ سالگی روانش بدست دشمنانش جاويد گشت .زادروزش را بروز خرداد ششم فروردين جشن می گيريم و در گذشتش را بروز خير ايزد پنجم دی ماه بزرگ و گرامی می داريم .درباره زمان زرتشت هم بين دانشمندان اختلاف است ولی بيشتر بر اين باورند که ۱۷۰۰ سال پيش از مسيح ميزيسته هر چند مورخين يونانی زمان او را در حدود ۶۰۰۰سال قبل از افلاطون بيان کرده اند.قديميترين سند موجود نوشته ای در حاشيه کتاب الکيبيادوس افلاطون است که بر گردان آن به فارسی چنين است:((گفته شده است که زرتشت در حدود شش هزار سال پيش از افلاطون می زيسته است بعضی او را يونانی و برخی از ملت ماورائ دريای بزرگ می دانند .زرتشت دانش جهانی را از روان نیکويی يعنی از بينش والا آموخت . ترجمه نام زرتشت به يونانی استروئوتس يعنی ستاره پرست است))درباره زمان دقيق رتشت بحث بسيار است که بايد در نوشتاری جداگانه مورد بررسی قرار گيرد ولی آنچه مهم است آموزه های اين پيامبر و انديشمند ايرانی است که برای هزاران سال سر لوحه و هدايتگر ايرانيان بوده و مطابق با فرهنگ و زبان و انديشه ايرانی بيان گرديده و نياکان ما را در پرتو راه خرد و اشويی و دور از خرافه پرستی های سامی به برترين ابرقدرت جهان تبديل نمود . به اميد آنکه بار ديگر انديشه های اشو زرتشت و راه اشا در جامعه ايرانی زنده گردد .زاد روز اشو زرتشت بر تمام ايرانيان گرامی باد.
پاينده ايران
خوشه از راستی درودنم آرزوست /گويی از همگان ربودنم آرزوست
بسان ايرانيان بگاه ساسانيان/ زند و اوستا به دست سرودنم آرزوست
سپيده دم بيدرنگ روی به آتشکده/ راه نياکان خويش نمودنم آرزوست
از سر پيمان و مهر آذر افروختن/ تيرگی اهرمن زدودنوم آرزوست
هميشه پندار نيک هماره کردار نيک/ هردم گفتار نيک شنودنم آرزوست
زمانه باستان دری ز مينو جهان/ بروی ايرانيان گشودنم آرزوست
آخرين گفتار کورش هخامنشی
آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر ، شاهنشاه بزرگ ايران و ملل گوناگون ، از كتاب كورش نامه ، اثر گزنوفون تاريخ نويس يوناني :
در طول مدت پادشاهي پر افتخار كورش كبير او هفت بار سرتاسر امپراتوري خود را سر كشي كرد ، با توجه به وسعت كشورهاي تحت كنترل كورش ، هر سركشي ماهها به طول مي انجاميد . او پس از مراجعت از آخرين ديدار از سرزمينهاي پارس بر طبق عادات هميشگي ، به پرستش اهورامزدا پرداخت و قربانيان در اين راه فدا كرد . او در واپسين روزهاي عمر خود رو به فرزندان خود چنين گفت :[ من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با رقبت گردن نهادند . قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار ميگرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما ميسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت ميدانم زيرا : فرزنداني كه خداوند بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد . من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست . از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت كه از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود . ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . ]
درگذشت کورش کبير و خاکسپاری وی
همسر کورش ملکه ایران و آسیا :
کورش در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی . کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از - او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید ( به نقل از هرودوت تاریخ نویس یونانی ) . در زمان کورش خشکیهای شناخته شده روی زمین 50 میلیون کیلومتر مربع بوده است . از 148.822 میلیون کیلیومتر مربع کنونی . که از این 50 میلیون کیلومتر مربع تنها 11 میلیون آن جهان متمدن بوده است و بقیه آن وجود مادی نداشته است که کورش شاهنشاه بزرگ ایران زمین موفق شده بوده از این 11 میلیون کیلیومتر مربع جهان متمدن آن زمان 8 میلیون کیلیومتر مربع را از آن ایران کند و خود پادشاهی شود که بر 8 میلیون کیلیومتر مربع حکمرانی میکرد . او پس از 28 سال سلطنت پر افتخار در راه سر افرازی وطتش ایران زمین کشته شد .
معتبرترین سند در باره مرگ کورش هرودوت است که تاریخ تمدن ویل دورانت نیز از آن اقتباس کرده است . طبق گفته های هرودوت : کوروش در اواخر عمر براي آرام کردن نواحي شرقي کشور که در جريان فتوحاتي که او در مغرب زمين داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسايگان شرقي قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگيده است. بسياري از مورخين ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگي که با قبيله ماساژتها ( يا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهيم باستاني پاريزي در مقدمه اي که بر ترجمه ي کتاب « ذوالقرنين يا کوروش کبير » نوشته است ، آنچه بر پيکر کوروش پس از مرگ مي گذرد را اينچنين شرح مي دهد :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حمله ي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورش هاي داخلي جنگيد و همه ي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ کوروش مي گذشت به فرمان داريوش ، جنازه ي کوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.
خاکسپاری کورش کبیر :
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ( تخت جمشيد ) ، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مي نواختند ، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي کوروش شركت داشته بودند نيز حركت مي كردند. پشت سر آنان گردونه ي باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي آمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام مي خواندند و هر چند قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص کوروش بود – يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين – حركت مي دادند
همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهره اي اندوهناك ، آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ي حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاي قصر شاهي ( تخت جمشيد ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر کوروش مي گذشتند و تاجهاي گل نثار مي كردند و موبدان سرودهاي مذهبي مي خواندند.
روز سوم كه اشعه ي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهري كه مورد علاقه ي خاص کوروش بود - حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار مي كردند.
در كنار رودخانه ي کوروش ( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.
هنگامي كه پيكر کوروش به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير ، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ، مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.
درباره کورش بزرگان چه گفته اند :
کورش در تورات :
خداوند درباره کورش می گوید که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او ( کورش ) را از جانب مشرق بر انگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند . من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری میبخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم می کنم . من کورش را به عدالت بر انگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت . منم که شاهین خود را ( کورش ) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم . خداوند کورش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است . بازوی او را بر کلدانیها فرو خواهد آورد و راه او را همجه هموار خواهد ساخت . در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمینها خود فرمانی صادر کند که ( یهوه ) خدای آسمانها تمام ممالک زمین را بر من داده است و امر داده است خانه برای او در اورشلیم بنا کنم .
گیریشمن :
باستان شناس فرانسوی میگوید کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزیمن انتخاب مینمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند .
کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران :
تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر انها قرار دارد . و تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است .
افلاطون :
کورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند . بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند .
ویل دورانت :
تاریخ نویس نامدار آمریکایی . کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر مینامند . او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود .
تیر روز ، برابر با سیزدهم تیرماه در گاهنامه قدیم و 10 تیر در تقویم چدید است و در این روز جشن تیرگان برگزار می شود .
جشن تیرگان وابسته به فرشته تیر و سیاره تیر است .
این جشن از ابعاد مختلفی دارای اهمیت است . در ابتدای تیرماه منوچهر پادشاه ایران از افراسیاب پادشاه توران شکست خورد و پس از این شکست منوچهر از افراسیاب درخواست کرد که از ایران به اندازه پرتاب یک تیر به او بدهد و او نیز این درخواست را اجابت کرد . در اینجاست که آرش کمانگیر مرد نیک نام ایرانی خود را فدای پرتاب تیری کرد که تا خراسان را در نوردید و سرزمین ایرانیان را مشخص کرد . بدین علت ایرانیان این روز را که برابر با 13 تیرماه در تقویم کهن است به میمنت این صلح که به نفع ایرانیان نیز بود جشن و شادمانی برقرار می کنند .
ابوریحان بیرونی در " آثار الباقیه " درباره حماسه آرش چنین می گوید : پس از آنکه افراسیاب به آرش غلبه نمود و او را در طبرستان محاصره کرد ، بر این قرار دادند که حدود خاکی که از ایران باید به توران واگذار شود بواسطه خط سیر تیری مشخص شود ... آنگاه آرش را برای انداختن تیر بیاوردند . آرش برهنه شده بدن خویش را به حاضرین نشان داد و گفت ای پادشاه ، ای مردم به بدنم بنگرید ، مرا زخم و مرضی نیست ، ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر پاره پاره شده فدای شما خواهم گردید . پس از آن دست به چله کمان برد و تیر را از شست رها کرد و جان خود را تسلیم نمود .بروايت ديگر(از تاريخ ايران باستان حسن پيرنيا) رب النوع زمين (اسفندارمذ) تيو كماني به ارش داد وگفت اي تير دور پرتاب است لكن هر كه او را بيفكند به جاي بميرد.و آرش با اين اگاهي تن به مرگ در داد وتير اسفندارمذ را براي سعه و بسط مرز ايران بيفكند و در جاي بمرد.
روزگاری بود .
روزگار تلخ و تاری بود ؛
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره .
دشمنان بر جان ما چیره ،
شهر سیلی خورده هذیان داشت ،
بر زبان بس داستان های پریشان داشت ؛
زندگی سرد وسیه چون سنگ ؛
روز بدنامی ،
روزگار ننگ .
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان ؛
عشق در بیماریهای دلمردگی بیجان ...
نازک اندیشان بی شرم ،
که مباداشان دگر روز بهی در چشم ،
یافتند آخر فسونی را که می جستند ؛
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد ،
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد :
" آخرین فرمان ،
آخرین تحقیر ،
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرو د آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزوهامان کور ،
ور بپرد دور ،
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه!...کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان ؟ "...
- " منم آرش ! "
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ،
" منم آرش ، سپاهی مردی آزاده ،
به تنهایی تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده ،
مجوییدم نسب ،
فرزند رنج و کار ،
گریزان چو شهاب از شب ،
چون صبح آماده دیدار ... "
پس آنگه سر بسوی آسمان بر کرد ،
به آهنگی دیگر گفتار دیگر کرد :
" درود ، ای واپسین صبح ، ای سحر بدرود !
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود .
به صبح راستین سوگند !
به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند !
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ... "
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز ،
راه وا کردند .
کودکان از بامها او را صدا کردند .
مادران او را دعا کردند .
پیرمردان چشم گرداندند .
دختران ، بفشردند ، گردنبندها در مشت .
همراه او قدرت عشق و وفا کردند .
آرش ، اما همچنان ، خاموش بود ،
از شکاف دامن البرز بالا رفت .
وز پی او ،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد .
...
شامگاهان ،
راه جویانی که می جستند ، آرش را بر روی قله های پیگیر ،
بازگردیدند ،
بی نشان از پیکر آرش .
با کمان ترکشی بی تیر .
آری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش .
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش ،
تیر آرش را سوارانی که که می راندند در جیحون ،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز ،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند ،
و آن را از آن پس ،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند ...
" سیاوش کسرایی
بابك خرمدين چه كسي بود؟
بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني ، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت و
ايستادگي کرد و در نهايت با خدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي مزدک را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت ، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه اعراب ميجنگدند،افسوس که قيامش به انجام نرسيد.بابک متعلق به همه ايرانيان است،
روز بابك خرمدين چه روزي است ؟
روز بابک، از اين حيث يک روز استثنايي و غنيمتي پربهاست و بر عهده ماست که از آن ساده و بي تفاوت نگذريم. عناد مطبوعات و رسانه هاي غير آذري زبان با گراميداشت اين روز ملي و در مواردي حتي انکار آن بسيار کودکانه و غيرمنصفانه و در مواردي پرسش برانگيز است . از برابر چنين عظمتي که توانسته ده ها هزار انسان را ساده و بي پيرايه بدون هيچگونه برنامه حزبي و يا تشکيلاتي منسجم در اطراف خود جمع سازد و بر خلاف عادت وعرف جاري هميشگي ما ايرانيان روشي جديد را پيش روي ما بگذارد بسيار ميمون و مبارک است . اين روز بر خلاف تصور برخي از دوستان کم لطف هيچ بديل و رقيبي براي سالگرد 18 تير نبوده و هيچ ميداني براي هدفهاي زياده خواهانه گروهي نمي تواند باشد ، بلکه با توجه به سابقه تاريخي و هويت خواهانه آن مي تواند تبلور يک حرکت اجتماعي بزرگ براي همه اقشار و گروه ها با انديشه ها و نگرش هاي گوناگون باشد . اين روز ظرفيت احتمالي اين را دارد که به يک سنگ عيار با ارزش اعتراض عمومي يا به عبارتي به يک روز ملي براي همه ي ايرانيان تبديل شود. به اين دليل که :
ـ 1- بابک خرمدين سمبل و عين مبارزه بر عليه نظام فکري و اجتماعي و حکومتي اي مي باشد که امروز هر يک از ما سالها و قرنهاست که از هم قماشان آنها به ستوه آمده ايم. به عبارتي مبارزه او عليه حاکمان با ايدئولوژي اسلام نمايانه زمانه خويش چنان عيان و آشکار است که گرامي داشت آن ميتواند به تنهايي حاوي پيام و اعتراضي صريح و روشن باشد
.
ـ2- اولين بار است که مردم ما بطور رسمي ياد مي گيرند و تمرين مي کنند که به جاي پناه بردن به منبرها و به جاي اينکه منتظر کسي باشند که براي نجات آنها بيايد ، به دامن کوه و طبيعت پناه برده و فرياد را فرياد ميزنند. اين مي تواند آغازگر يک جنبش ضدخرافه ي مهمي نيز بشمار آيد که منزلت آن از بار سياسي اش به مراتب بيشتر باشد .
ـ3- اين مهم مي تواند همچنين به يک رسم پسنديده و مثبت تبديل گردد که براي اولين بار مردمي به جاي ذکر مصيبت و مرثيه خواني يا سينه زني براي شخصيت هاي مذهبي ، پيشقراول شده است که برسم عاشق ها و اوزان هاي فولکوريک خود با ساز و آواز و موسيقي و هنر شخصيت بزرگ و اصيل خود را ارج نهد
سرخ علمان يا سرخ جامه پوشي بابكيان
نظرات دكتر فيض الهي درباره سرخ علمان
تاريخ نويسان رنگ لباس و پرچم نهضت بابك - سردار بزرگ آذربايجان - را «سرخ» قيد كرده و آنها را «سرخ جامگان» يا «سرخ علمان» ناميده اند وليمتاسفانه توضيحي در مورد اينكه چرا آنها «سرخ جامه» مي پوشيدند و به اصطلاح «ارتش سرخ» تشكيل داده بودند ارايه نكرده اند.
قلعه بابک
قلعه جمهور معروف به قلعه بابك در 50 كيلو متري شمال شهرستان اهر و در ارتفاعات غربي شعبه اي از رود بزرگ قره سو قرار دارد ؛ منطقه اي كه به نام كليبر معروف است. بناي جمهور مركب از قلعه و دژي است بر فراز قله كوهستاني در حدود 2300 تا 2700 متر بلند تر از سطح دريا. اطراف اين قلعه را از هر طرف دره هاي عميقي با 400 تا 600 متر عمق فرا گرفته است و تنها از يك سو راهي باريك و صعب العبور جهت دسترسي به اين قلعه وجود دارد.
مسافت راه كليبر به قلعه با اينكه از 3 كيلومتر تجاوز نمي كند ولي بسيار دشوار است و به هنگام عبور بايد گردنه ها و گذرهاي خطرناكي را پشت سر گذاشت. قبل از رسيدن به دروازه قلعه و ورود به بناي مستحكم دژ بايد از معبري عبور كرد كه به صورت دالاني است شكل گرفته از سنگهاي منظم طبيعي و تنها گمجايش عبور 1 نفر را دارد و دو نفربه سختي مي توانند از آن بگذرند. فاصله اين معبر تا باروي قلعه در حدود 200 متر است و مقابل آن قرار دارد. از همين نقطه است كه صعوبت راه و ابهت خاص اين قلعه رفيع و موقعيت خيره كننده آن بيننده را به اعجاب وا مي دارد. امتداد بصري معبر در نهايت به دروازه قلعه ختم مي شود و دقيقا" در راستاي آن قرار دارد كه باعث مي شود ورود هر تازه وارد و سپاهي و غيره از طريق دو برج ديده باني در سمت دروازه ورودي قابل رويت باشد.
براي نفوذ به داخل تنها راه ورود دروازه اصلي است و از كوهستان امكان وارد شدن به قلعه وجود ندارد. با گذر از دروازه ورودي و پشت سر گذاشتن بارو ، جهت رسيدن به دژ اصلي بايد از گذرگاهي باريك كه حدود 100 متر صعود از ارتفاع را نيز به همراه دارد گذشت تا به مدخل ورودي قلعه رسيد ، مسيري صعب العبور كه از يك سمت مشرف به دره اي است با جنگلهاي تنك و ژرفايي در حدود 400 متر كه به صورت تيغه و ديواره تا قعر دره ادامه دارد.
در تكيه گاههاي طبيعي اين ديواره ها و چهار جهت بنا چهار جايگاه براي ديده بانها به صورت نيمه استوانه ساخته شده اند. اينها مقر كوهبانيه ها و سربازاني است كه هر جنبنده اي را تا كيلومترها دورتر ، از فراز دره ها و كوهپايه ها زير نظر مي گرفتند. پس از صعود ، براي ورود به دژ اصلي از مدخل ديگري با پلكانهايي نامنظم بايد عبور كرد. طرفين مدخل دژ بوسيله دو ستون كاذب مشخص شده . بناي دژ كه دو طبقه و سه طبقه مي باشد پس از ورودي قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلي وجود دارد كه اطراف آن را هفت اطاق فرا گرفته است، اطاقهايي كه به تالار مركزي را دارند. در قسمت شرقي دژ تاسيسات ديگري مركب از اطاقها و آب انبارها ساخته شده است؛ سقف آب انبارها با طاق جناغي و گهواره اي استوار شده اند. محوطه داخلي آنها نيز بوسيله نوعي ساروج غير قابل نفوذ گرديده و به هنگام زمستان از برف و باران پر شده و در تابستان و هنگام مضايق و محاصره ها از آب آنها استفاده مي شده است. در سمت شمال غربي دژ پلكانهايي سرتاسري وجود داشته كه اكنون ويران شده و قسمتهايي از آن بيرون خاك است و تنها راه صعود به بخشهاي مرتفع تر بناست.
از آثار معماري و برخي از سنگهاي زبره تراش و روش چفت و بست سنگها و ملات ساروج و اندود ديوارها از نوعي گچ و خاك مي توان به يقين اظهار داشت كه ساختمان اين دژ و قلعه در روزگار اشكانيان و بخصوص ساسانيان ساخته شده است. در قرون دوم و سوم و تاچند قرن پس از آن مورد تعمير و مرمت قرار گرفته و تغييراتي در آن بوجود آمده و الحاقاتي در بنا ايجاد شده است. در مورد اشيا و ابزاري كه از قلعه بابك به دست آمده بايد گفت كه نخستين اشيا بدست آمده سفالينه هاي منقوش و لعاب خورده بود كه يك دوره استقرار تا اوايل قرن هفتم هجري را نمايش مي داد. همچنين تعدادي سكه هاي مسي كشف شدند كه برخي از آنها به علت ساييدگي و زنگ خوردگي فراوان غير قابل خواندن است و در بين اين سكه ها برخي مربوط به اتابكان آذربايجان و هزارسيبان ( قرون ششم و هفتم هجري ) هستند.
به لحاظ سوق الجيشي موقعيت استقرار بنا بر فراز قله به گونه ايست كه بيست نفر سپاهي قادر بوده اند هجوم يك سپاه صد هزار نفري را مانع شود و تلفاتي هم نداشته باشند، چه تيرو كمان و اسلحه معمول زمان را به سربازان و مستحفظاني كه بر بلندي موضع مي گرفتند به جهت بعد مسافت كارگر نمي افتاده است. بدون اين كه قصد اغراق در بين باشد موقعيت مستحكم قلعه و دژ، آن چنان اعجاب انگيز است كه از نبوغ نظامي و آگاهي كامل بنيان گذار آن حكايت مي نمايد. از همين جا بوده است كه بابك خرم دين و يارانش به مدت بيست و چند سال لشكريان عرب را كه به قصد محاصره و سركوب جنبش او آمده بودند در كوهها سرگردان و با شبيخون هاي خود آنها را از دم تيغ گذرانده و وادار به فرار مي كردند.
ابوعلي بلعمي در ترجمه تاريخ طبري راجع به مكان بابك مي نويسد :
" ماويگاه او در كوههاي ارمينه و آذربايجان بود ، جايهاي سخت و دشوار ، كه سپاه آن جادر نتوانستي رفتن ، كه صد پياده در گداري بيستادندي ، اگر صد هزار سوار بودي بازداشتندي و كوهها و دربند ها سخت بود اندر يكديگر شده ، در ميان آن كوهها حصاري كرده بود كه آن را >> بذ<< خواندندي و او ايمن در آنجا نشسته بودي، چون لشكري بيامدي گرداگرد آن كوهها فرود آمدندي و بديشان راه نيافتندي و او آنجا همي بود تا روزگار بسيار برآمد، چون امن يافتندي يك شبيخون كردندي و خلقي را هلاك كردي و سپاه اسلام را هزيمت كردي تا دگر باره سلطان به صد جهد دگر باره لشكر گرد كردي و بفرستادي و بدين جملت بيست سال بماند و آن مردمان كه درآن كوهها بودند از دهقانان ، همه متابع او بودند گروهي از تتبع و گروهي از بيم ... "
جهت تطابق محل بابك خرم دين با بناي جمهور اشاره اي به چند نمونه از منابع تاريخي خواهيم داشت. بسياري از مورخين جايگاه بابك كوهستان "بذ" نام برده اند و برخي نيز آن را بذين ناميده اند. در كتاب معجم البلدان آمده است ؛ " بذ ناحيتي است در ميان آذربايجان كه بابك خرمي در زمان معتصم از آن برخاست" . احمد كسروي نيز در كتاب شهرياران گمنام از قول يعقوبي مي نويسد : " شهر بذ كه سپس به جهت خروج بابك خرمي در آنجا معروف گرديد در كنار رود ارس از اين سوي نهاده بود ... از روي تحقيقي كه ما كرده ايم بذ در خاك " قرجه داغ " كنوني در شمال و بالاسر شهر اهر يا اندكي مايل به شرق نهاده بوده است " مكاني را كه كسروي از قول خود و يعقوبي ذكر كرده با موقعيت فعلي كليبر تطبيق مي كند.
بدين ترتيب مي توان گفت قلعه جمهور كه از دوران قديم همچنان محكم و استوار بر رفيع ترين قله هاي آذربايجان خودنمايي مي كند به عنوان جايگاه بابك خرمدين و يكي از نمودهاي استقامت و پايداري ايرانيان جزو بزرگترين نمونه هاي معماري ايران محسوب مي شود.
بابک خرمدين سردار جاويد ايران
با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی عربها که از ژرفای بیایانهای عربستان به ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دوران مادها برد . ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردی به نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکباره فرو ریخت و دوباره ایرانیان اصیل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند . پیشگامان این شورش بزرگ برای رسیدن به ایرانیت از جمله میتوان به استادسیس - یوسف برم - سپیدجامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد . خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرا زرتشتی مینامیدند . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آنان از آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دین میدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنا بود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یک زمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . "ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همه ملتها برتری داشتند. مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیس اعراب گروه گروه به اذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان را تصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بین این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد . پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تمام مردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه کشتند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سال دیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و در نتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد از آن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهای برجسته مامون به قتل رسیدند . در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمید نزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبری مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست . او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخر این سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آینده پایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یک شاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که از خاندان ساسانی بود . افشین که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولی از آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبری میگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیم افشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستانی و سرما افشین به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد و آماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم به صلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاه افشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشته شدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا بر افراشتند .در نتیجه خبر به بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند . افشین پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگر تسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زن و مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش را تسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالا بابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت .
و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد و در نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او را به افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبر محبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی به افشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسی زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برای دیگران شود و سپس مراسم اعدام او با هیاهو و شلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید . چون یک دست بابک را با شمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگین کرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردی خون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانی داشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانند برادر فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سردار در شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامی داشته میشود . بدین گونه بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمام جنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگی اش به پایان رسید .
با ياد و نام خدايي كه در نام نمي گنجد و دنيا را براي زندگي كردن آفريد وبا يقين به برترين بودن او آغاز ميكنم كه او بهترين سر آغاز است و بهترين پايان
ما با پيام ميهن . دوستان را به اتحاد و دشمنان را به دوستي مي خوانيم و از خدا نيرو ميطلبيم تا آزار بد خواهان را از ميان بر داريم. و شرمنده ايم كه با بودن بخشايش هاي خدا از ما كاري سر نزده
براي مردم آريايي مينويسيم تا گام به گام آنها را از اين خواب كه در آن هستند بيدار كنيم. تا باور كنند كه تنها قومي كه شايسته رهبري دنيا را دارد قوم آرياست نه هيچ قوم ديگر ما براي رسيدن به اين هدف اين قوم بايد گام به گام حركت كنيم كه گام اول شناخت خود ودوستان و دشمنان اين قوم است .
شناخت آريا: به نظر ما(فقط به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)به تمام اقوامي كه در ايران زندگي مي كنند آريايي مي گويند و اما ايران به چه منطقه ي جغرافيايي گفته مي شود؟ به نظر ما(فقط به نظر نويسندگان اين وب لاگ) تمام كشور هاي افغانستان و پاكستان و وكويت و تركمنستان و اذربايجان و ار منستان و عراق و قسمتي از تركيه و فلسطين وسوريه و تاجيكستان و قسمتي از اردن را بايد ايران ناميدچون يا امروز محل زندگي آريايي هاست يا زادگاه مردم آرياست.
دوستان قوم آريا: به نظر ما(فقط به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)تنها به مردمي از غير آرياييان ميتوان دوست گفت كه در تمام موقعيت ها منافع قوم آريا را حفظ كند يا در كمترين حد مردمي كه بر منافع قوم آريا آسيب وارد نكنند دوست محسوب مي شوند(و منافع ملت آريا را نظر اكثريت بيش از 60% آرياييان مشخص خواهند كرد البته بعد از وحدت حد اقل دو كشور از كشور هاي نام برده شده)
دشمنان قوم آريا: تمام اقوامي كه با ما در كمترين حد هم دوست نباشد با ما دشمن است و براي ما خنثي بي معناست. يكي از دشمنان قوم آريا كه دشمني اين قوم در طول تاريخ بر آرياييان اثبات شده قوم صهيون است چون منافع آنان از جمله تشكيل يهوديه با به وجود آمدن آيران بزرگ اشتراكي ندارد وحتي بر ضد يكديگر نيز هستند و جنايات اين قوم در طول تاريخ در ايران كه در همين وب لاگ نوشته ايم و قاچاق اعضا بدن كودكان آريايي آذربايجان در همين عصر و اختلاف بر حاكميت فلسطين چند از دلايل اين دشمني مي باشد.البته قوم آريا با تفكرات و حركات هر قوم يا فردي كه منافع قوم آريا را به مخاطره به اندازد مخالف است و آنهارا دشمن ميشناسد(يا بايد بشناسد به نظر ما نويسندگان اين وب لاگ)
و گام بعدي شناخت واقعيات گذشته قوم آرياست . و يافتن ارزش هاي مشترك در ارزش هاي گذشته قوم آريا و ارزش هاي اقوام آريايي امروز است. و حذف ارزش هاي قبيله اي و شناساندن وبزرگ نمايي ارزش هاي ملي آرياييست.كه وجود ارزش مشترك بين دو فرد يا دو جمع باعث هم سو شدن آن دو ميشود.و اولين قدم براي اتحاد هم سو شدن است.هنگامي ارزش مشترك پديد آمد حركت براي رسيدن به آن آغاز ميشود .پس راه بعدي ملت آريا شناخت فرهنگ درخشان گذشته اين قوم و شناختن فرهنگ مبارزه با غير آريايي گذشتگان اين قوم است و تصفيه كردن ارزش هاي امروزي اقوام آريايي است.
و در اين جا از تمام آرياييان مي خواهم در اين راه (شناختن گام هاي رسيدن به اتحاد)به ما كمك كرده و ما را راهنمايي كنند .
از همگامي شما ممنونيم.
پاينده ايران پاينده آريايي.
تمدن هفت هزارساله اوستايي
بي زتقليدي نظر را پيشه كن
هم به راي و عقل خود انديشه كن
از محقق تا مقلد قرنهاست
كاين چو داد است و آن ديگر صداست
مولوي
استاد جناباخته سيف الدين محمدعاصمي عضو آكادمي تاجيكستان سه سال پيش طي گفتگويي در راديو آواي ايران گفتند كه در منطقه سه رزم تاجيكستان آثاري جديدا كشف شده است كه بيش از هفتهزار سال قدمت دارد.
جانباخته آريايي استاد سيفالدين محمد عاصمي دقيقا گفتند كه :
« من بايد بگويم كه درواقع تاجيكستان براي تاييد و تصديق اينكه ما تاريخ و تمدن هفت هزار ساله داريم مدرك جديد داريم كه ميتوانيم آنرا ارائه بدهيم و آن كشفيات بزرگي است كه در اين سالهاي اخير در تاجيكستان انجام شده و در پنجه كت مشهور آثار بزرگ آريايي پيش از اسلام درآنجا محفوظ است و در سه رزم هم جاهايي و آثاري كشف شده كه حاكي از تاريخ و تمدن هفتهزار ساله ما ميباشد و ما ميتوانيم با دليل و مدرك به اين تاريخ افتخار كنيم…»
و دقيقا در منطقه سيلك كاشان نيز صنايعي در چهل سال پيش بدست آمده كه حاكي از همين قدمت هفت هزار ساله تمدن آريايي بود و در سال 1961 (برابر با سال 6983 آريايي ميترايي) نمايشگاهي در پاريس با نظارت و ابتكار باستانشناس فرانسوي رمان گرشمن در سالن نمايشگاهها بمدت چند هفته داير بود كه شخص ژنرال دوگل رئيس جمهور فرانسه و آندره مالرو وزير فرهنگ اين كشور نير پيامهاي مهمي كه در تاييد همين هفت هزارسالگي تمدن و هنر آريايي بود قرائت نمودند.
اين سخنان حقايق و واقعيات كشف شده تاريخ است كه آنهم متاسفانه و شايد هم خوشبختانه بدست ديگران كشف شده است.
كاوشهايي كه چند سال پيش در استان كرمانشاه بعمل آمده نشان ميدهد كه قدمت زراعت اسكان يافته و دهزيستي، در ايران به هزارههاي هشتم و نهم پيش از ميلاد ميرسد. كاوشهاي انجام شده دردهكدههاي : «آسياب»، «تپه سراب» (درنزديكي كرمانشاه) يكي از كهنترين آثار زندگي زراعتي ايران و جهان را مكشوف ساخته است و قديميترين خانههايي كه انسان آريايي براي سكونت خود ساخته است را آشكار ميكند.
دانههاي گندمي كه در اين خانههاي كهن يافت شده ، همراه با ابزارهاي تيزي از سنگ است كه برروي تيغههاي آن، آثار برش ساقههاي نباتات نمودار است و همچنين آسيابهاي ابتدايي كه بوسيله آن گندم آرد ميشده، كشف گرديده است…
انسان آريايي نه هزار سال قبل از ميلاد، با ابزار و ادواتي كه براي بريدن و نرم كردن گندم اختراع كرده، زندگي جديد زراعتي را نيز آغاز نموده و بنوشته «گريشمن» باستانشناس بزرگ فرانسوي، هفت هزار سال پيش از ميلاد مسيح و چهارهزار سال پيش از زندگي آدم در نواحي كوهستاني زاگرس و كردستان و آسياي صغير تمدنهاي مبتني بر كشاورزي – دامداري و دهزيستي ايجاد شده بود واين تحول در شيوه زيست، از هزاره هفتم پيش از ميلاد در كردستان پديد آمده بود.
نظم نوين جهاني از هنگامه رياست جمهوري جرج بوش در دوران ما مطرح شد و پيش از آن ساليان سال است كه سازمان ملل متحد شكل گرفته است اين دو انديشه.
1- سازمان ملل متحد
2- نظم جهاني
در هزاران سال پيش با آئين اوستا، در ايران پديد آمده بود و ايران مركز نظم جهاني بود و جدا از اينكه بر 127 كشور بحالت فدرالي حكم ميراند، يك مركزيت و فرماندهي كل در رابطه با اتحاد و همبستگي ملتها داشت.
بر ديوارههاي تخت جمشيد در تصويري كه بيانگر جشن نوروز ميباشد نمايندگان سراسر جهان با جامههاي ويژه خود بهمراه هدايا و پيشكشهايي به دربار شاه ايران بارعام مييافتهاند نام كشورهايي كه در اين بار عامها شركت مينموده اند و بر سنگ نوشته تختجمشيد نقش بسته است ازاين قرار است: پارسي، مادي، خوزي، پارتي، هراتي، بلخي، سعدي، خوارزمي، سيستاني، بلوچ ، پشتون ، نت گوش ، گنداري ، هندي ، سكاني هوم خوار ، سكائي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب ، مصري ، ارمني ، كپدوك ، ساردي ، يوناني ، سكائي آن سوي دريا ، مقدون ، يوناني ، سپردار ، پوتي ، حبشي ، مكه ، كاري. آري حدود 33 كشور و ملت جهان، در هزاران سال پيش ايران و اوستا را بعنوان فرمانده و پيشوا و رهبر جهان آن دوران پذيرفته بودند و تحت يك رهبري اتحاديه ملتها و بگفته اي سازمان ملل متحد نظم جهان ي را پديد آورده بودند در شاهنامه فردوسي نيز در جايگاههاي فراواني اين پذيرش رهبري آريايي اوستا نقل شده است:
ز روم و ز هند آنكه استاد بود
و از استاد خويشش سخن ياد بود
از ايران از كشور نيمروز
همه كاردانان گيتي فروز
همه گرد كرد اندر آن شارسان
كه هم شارسان بود و هم كارسان
از آن هريكي را يكي خانه ساخت
همه شارسان جاي بيگانه ساخت
همزمان با ساختن شارسان، دانشگاه بزرگ آموزش زبانهاي جهان را نيز در ايران ساختند:
به ايران، زبانها بياموختند
روان را به دانش بر افروختند
ز بازرگانان هر مرز و بوم
ز ترك و و زچين و زهند و ز روم
هرآن كس كه از دانش آگاه بود
ز گويندگان بر در شاه بود
بكار بردن واژه نگار جهاندار براي پادشاهان ايران گواه ديگري است از پذيرش رهبري اوستا درجهان آنروز ميباشد.
نه اين بود رسم نياكان تو
گزيده «جهاندار» پاكان تو
و يا:
يكي تخـت پرمايه كرده به پاي
نشست بر او بر «جهان كدخداي»
و يا:
سرنامه بود از نخست آفرين
ز دادار بــر «شهريار زمين»
چون هر از چندي پادشاه نيز توسط نخبگان ميهن گزيده ميشده است، گزيدن ايران كهن بعنوان « رئيس سازمان ملل» و « رئيس نظم جهاني» گزينشي آزاد و بدون اعمال زور بوده است . چنانچه خود واژه پادشاه نيز (پاتي تي خش تر) به معناي پاسدار و نگهبان كشور است و اين نگهباني و پاسداري، بارها و بارها توسط خود مردم و خردمندان گزيده شده ست و بكار بردن واژه پادشاه (پاسدار شهر و كشور) از واژه رئيس جمهور كه تركيبي ا زدو كلمه غير ايراني است بهتر است. شاهنشاه نيز به فرماندهي كل نظم جهاني گفتهاند. زيرا كه هركشوري را پادشاهي بوده است و پادشاه پادشاه را شاه شاهان (شاهنشاه) ميگفته اند. پذيرش اين پادشاهي و شاهنشاهي (پاسدار جهان= كدخداي جهان) بگونه مردمي و آزادانه صورت ميگرفته است
بنیاد فلسفه ی جهان از آموزه های زردشت سرچشمه می گیرد و این حقیقتی است انکار ناپذیر. ایرانیان با بهره گیری از آموزه های زردشت به استدلال و منطق رو آوردند. تاثیر پذیری پلاتو(افلاطون) از فلسفه و نظام اجتماعی ایران برکسی پوشیده نیست. از هرمیپوس یونانی نقل شده که: اوستا به یونانی برگردانده شده بود و گویا بسیاری از فرزانگان یونانی از جمله افلاطون آن را خوانده بودند. سیسه رو نویسنده ی رومی کتاب " ماهیت بد و خوب" خود را برپایه ی آیین زردشت و باورهای او نگاشته است.و درکتاب دیگرش "درباره ی درستی" بسیاری از آموزه های زردشت را رونویسی کرده است.
با نگاهی گذرا به سیر دانش و فلسفه در یونان که اکنون آن را گاهواره ی دانش می نامند در می یابیم که دانشمندان و اندیشمندان یونانی همه پس از روی کارآمدن دولت هخامنشی و ایجاد ارتباط میان خاوران و خوربران پدید آمدند. گسترش دانش در یونان بسیار مقطعی بوده است و گواه آن این است که با تغییر شرایط سیاسی در روزگار ساسانی بسیاری از بزرگان یونان به ایران کوچیدند و در دانشگاه گندی شاپور به علم آموزی ادامه دادند.
گزارش های یونانی از سده ی ششم پیش از میلاد از آمدن دانشمندان یونانی به ایران برای فراگیری دانش حکایت می کنند. برای نمونه پیتاگورس (فیثاغورس) که از نخستین فرزانگان و ریاضیدانان یونانی است بیست سال در ایران و بابل بسر می برده است. در زندگینامه ی او نوشته شده که وی دانش مغان را آموخته است. اما این دانش مغان چه بوده است؟
افلاطون درباره ی آموزش پسران شاهنشاه هخامنشی می نویسد: پسران شاه را از چهارده سالگی به آموزگاران می سپارند. مغان نیز در میان آموزگاران جای دارند، چراکه داناترینشان دانش مغان را می آموزد. به نوشته ی سیسه رو هیچ کس نتواند شاه پارس شود مگر انکه دانش مغان را فراگرفته باشد. روشن است که منظور از دانش مغان بیشتر فلسفه و استدلال و منطق است، اما افزون بر این پزشکی نیز در دانش مغان جای دارد، چنانکه بخش هایی از اوستا به دانش پزشکی اشاره هایی دارد. ایرانیان خود یکی از بنیادگذاران دانش پزشکی هستند. پزشکان توانایی که در یونان پدید آمدند باید از پزشکی ایرانی تاثیر پذیرفته باشند. بقراط که او را پدر پزشکی می نامند، در روزگار اردشیر یکم می زیسته است( دانش پزشکی پیش از بقراط در ایران و پیش از آن در مصرو شاید بابل شکوفا شده بود، اما چون او برترین پزشک یونانی بوده او را پدر پزشکی می نامند چراکه نشانه های دانش و فرهنگ در ایران و مصر در اثر تاخت و تاز ها از میان رفته و تنها با پژوهش های نوین می توان دریافت که بنیاد دانش در کجا بوده است، جالب است که اروپاییان خود را واضع همه ی دانش ها می دانند ، و همه ی پدران را از یونان در می آورند، برای نمونه هرودت هم پدر تاریخ است، اما می دانیم که تاریخ نویسی نوین را ایرانیان برآوردند، که نشانه ی روشن آن همین نبشته ی بیستون است). ایرانیان از پزشکان مجرب یونانی دعوت به همکاری می کردند، چنانچه کتزیاس خود را به دروغ پزشک دربار داریوش دوم می نامد اما نوشته های او روشن می کند که او هیچگاه در ایران نبوده است. می گویند که اردشیر از بقراط دعوت کرد تا به ایران آید اما او نپذیرفت و گفت که بهتر است به درد همیهنان خود برسم.
از نوشته های شاهنامه بر می آید که مغان اعمال جراحی ساده را انجام می دادند برای نمونه درباره ی زایش رستم آمده :
بیامد یکی موبدی چرب دست مرآن ماهرخ را به می مست کرد
بکافید بی رنج پهلوی ماه بتابید نربچه را ، سر ز راه
چنان بی گزندش برون آورید که کس در جهان این شگرفی ندید
"ابتکار عمل سزارین در زایمان نخستین بار در ایران و به دست پزشکان ایرانی بوده است در حالی که اروپاییان برای اینکه این عمل روی مادر سزار شاهنشاه روم انجام شده به نام او گفته اند. برپایه ی شاهنامه موبدی چربدست با خنجری آبدیده (استریل) شکم رودابه را می شکافد و رستم چشم به جهان می گشاید. سپس موبد جای برش را بخیه زده روی آن مرحم گیاهی می گذارد. امروزه نیز در روستاهای ایران به این کار رستم زایی می گویند"
برپایه ی گفته ی پرفسور مسعود خاتمی استاد دانشگاه نیویورک
باری، نام های ویژه ی تک تک گیاهان و بویژه گیاهان دارویی در زبان پارسی خود گواه اهمیت پزشکی در ایران بوده است. بعدها در روزگار ساسانی دانش پزشکی در دانشگاه گندی شاپور پیشرفت شایانی داشت.
بگذریم، به گزارش هرودت یونانیانی که به ایران رفته بودند مفهوم قطب نما و آفتاب سنج و بخش کردن دوازده گانه ی روز و شب و کارکردن با ساعت خورشیدی را با خود به یونان بردند.
فلسفه ی نور پیتاگورس تحت تاثیر دانش در ایران بوده است که بر پایه ی گردی زمین و گردش آن به دور خورشید بوده است.
ایرانیان در تعیین گاهشماری همگام با بابلیان از پیشگامان بوده اند، چراکه زردشت گاهشماری آریایی را پدید آورد که دقیق ترین گاهشماری در جهان به شمار می رود و گاهشماری جلالی که خیام آن را پدید آورده از روی آن بوده است.
نبشته ها روشن می کند که در نیمه ی نخستین روزگار هخامنشی دانش اخترشناسی به اندازه ای پیشرفت کرده بود که در مصر و میانرودان (بین النهرین) شکوفایی ستاره شناسی و هندسه را سبب شده است و دانشمندی ایرانی در روزگار داریوش بزرگ به مصر اعزام می شود تا به تشکیل و بنیادگذاری فرهنگ سراها و سازماندهی دوباره ی کتابخانه ها و بنیاد های علمی در مصر بپردازد.
همزمان با آغاز شاهنشاهی کمبوجیه دانش اخترشناسی بابل شکوفا شده برای رصد اجرام آسمانی کوشش های بسیاری شد. رصد مشتری که در زمان کمبوجیه آغاز شده بود منجر به تدوین نگره ی حرکت مشتری شد که در روزگار داریوش منتشر شد.
دیموکرت(در عربی او را ذیمیقراتیس می گویند) که او را واضع فلسفه ی اتمی و ذره گرایی می دانند، این نگره را از استاد ایرانی خود به نام اوستان که در مصر تدریس می کرد آموخته است.
شیوه ی مناسب دولت هخامنشی در برقراری ارتباط مسالمت آمیز با دیگر مردمان و یادگیری خلاقانه از آنان نقش بسیاری در دانش مداری ایرانیان داشته است. در روزگار هخامنشی دانش تا به آن اندازه پیشرفت کرد که بسیاری از مردم و فرهنگ آن روزگار از آن تاثیر پذیرفتند.
چون نميتونستم وارد بشم . الانم بلاخره خدا خواست و شد
خواستم بگم اگه كسي(از ايراني ها) تمايلي به همكاري دارند ما واقان به همكاري شون نياز داريم
لطفا با شناسه ي ياهو ي ما تماس بگيريد
خيلي ممنون
درود بر شما
سال ها پیش در چنین روزی برابر با تیر شید(چهارشنبه) واپسین روز از فروردین ماه زمانی که تازیان کشور ما را اشغال کرده و دختران خردسال و بانوان ایرانی را بمانند بردگان و اسیران جنگی پست و فرومایه نموده و آنان را با کمال بی شرمی بر پایه پندار و آیین ننگینشان به همخوابگی با خود می بردند٬ خانواده ی هرمزان ـ فرماندار خوزستان ـ نیز بدست تازیان برده شده بودند. در چنین روزی پیروز نهاوندی ـ سردار دلاور هرمزان ( که تازیان نام عربی فیروز ابولولو را بر او نهادند) خود نیز برده شده بود و به محل زندگی خلیفه عمر نزدیک شده. او از این همه بردگی و فرومایگی ایرانیان بدست دشمن بیابانی به ستون آمده بود. در یک روز به هنگام بامدادان بازوان توانمندش با ضرباتی پولادین نفس از پادشاه خونخوار عرب در آورد و او را به درک رسانید. سپس خود به جرگه جان باختگان میهن پیوست.
یاد پیروز گرامی و نامش جاودانه٬ نیز کشته شدن عمر بر همه شما هم میهنانم فرخنده باد.
در نبشتار آتی درباه پیروز و دلاوریهایش خواهم نگاشت.
من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد.
پاینده ایران
بر گرفته از وبلاگ http://paniran.blogfa.com
ببخشيد اگر دير شد
«ذوالقرنين» (صاحب دو قرن) چرا به اين نام ناميده شده است؟ بعضى معتقدند اين نام گذارى به خاطر آن است كه او به شرق و غرب عالم كه عرب آن را قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب) مىخواند، رسيد. بعضى ديگر معتقدند اين نام به خاطر آن است كه دو قرن زندگى يا حكومت كرد. البته در اين كه مقدار قرن چه اندازه است نيز نظرهاى متفاوت وجود دارد. بعضى مىگويند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذوالقرنين معروف شد. برخى بر اين عقيدهاند كه تاج مخصوص او دو شاخك داشت. از اين رو، مبتكر نظريه سوم يعنى «ابوالكلام آزاد» از اين لقب براى اثبات نظريه خود بسيار بهره برده است.
از قرآن كريم به خوبى استفاده مىشود كه ذوالقرنين صفاتى ممتاز داشت و خداوند اسباب پيروزىها را در اختيارش گذاشت. او سه لشگركشى مهم انجام داد: نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقهاى كه تنگهاى كوهستانى داشت.
او مردى مؤمن و موحّد و مهربان بود و از طريق عدل منحرف نمىشد. به همين جهت، مشمول لطف خاص پروردگار گرديد. او يار نيكوكاران و دشمن ستمگران بود و به ثروت دنيا علاقهاى نداشت. اين مرد كه به خدا و رستاخيز ايمان داشت، سازنده يكى از مهمترين و نيرومندترين سدها است؛ سدى كه به جاى آجر و سنگ، آهن و مس مصالح اصلى آن به شمار مىآمد. هدف از ساختن اين سد آن بود كه گروهى مستضعف را در مقابل ستم قوم يأجوج و مأجوج يارى دهد.
او قبل از نزول قرآن نامش در ميان جمعى از مردم شهرت داشت. از اين رو، قريش يا يهود از پيغمبر(ص) درباره وى پرسيدند؛ چنان كه قرآن مىگويد: «يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ؛ از تو درباره ذوالقرنين سؤال مىكنند».1
آيات قرآن بر پيامبرى وى دلالت صريح ندارد؛ هر چند بعضى از تعبيرات آيه به اين امر اشاره مىكند. در بسيارى از روايات اسلامى نيز مىخوانيم: «او پيامبر نبود، بندهاى صالح بود».2
هردوت، مورخ يونانى، مىنويسد: «كوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روى جنگجويان شمشير نكشند و هر سرباز دشمن كه نيزه خود را خم كند، او را نكشند؛ و لشكر كوروش فرمان او را اطاعت كردند به طورى كه توده ملت مصايب جنگ را احساس نكردند.3» مورخ ديگر «ذى نوفن» مىنويسد: «كورش پادشاه عاقل و مهربان بود و بزرگى ملوك با فضايل حكما در او جمع بود. همتى فايق وجودى غالب داشت. شعارش خدمت به انسانيت و خوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود».4
«سفرهاى سه گانهاى كه در قرآن براى ذى القرنين ذكر شده، به نوعى با سفرهاى كوروش انطباق دارد. نخستين لشگر كشى كوروش به كشور «ليديا» كه در شمال آسياى صغير قرار داشت، صورت گرفت؛ اين كشور در غرب مركز حكومت كورش قرار داشت. قرآن مىگويد: «ذوالقرنين در سفر غربى اش احساس كرد خورشيد در چشمهاى گل آلود فرو مىرود». اين همان صحنهاى بود كه كوروش هنگام فرو رفتن قرص آفتاب در خليجكهاى ساحلى مشاهده كرد.
لشكر كشى دوم كورش به سوى شرق بود. چنان كه هردوت مىگويد: اين هجوم شرقى كوروش بعد از فتح «ليديا» صورت گرفت؛ مخصوصاً طغيان بعضى از قبايل وحشى بيابانى كوروش را به اين حمله وا داشت. تعبير قرآن «حتّى اِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً»5 اشاره به سفر كوروش به منتهاى شرق است. او مشاهده كرد خورشيد بر قومى طلوع مىكند كه در برابر تابش آن سايبانى ندارند؛ اشاره به اين كه آن قوم بيابان گرد و صحرانورد بودند».6
«لشكر كشى سوم كوروش به سوى شمال و به طرف كوههاى قفقاز بود. او به تنگه ميان دو كوه رسيد و براى جلوگيرى از هجوم اقوام وحشى، به درخواست مردمى كه در آن جا بودند، در برابر تنگه سدّى محكم بنا كرد. اين تنگه در عصر حاضر تنگه «داريال» ناميده مىشود كه در نقشههاى موجود ميان «ولادى كيوكز» و «تفليس» نشان داده مىشود. در اين جا، ديوارى آهنى موجود است. اين ديوار همان سدى است كه كوروش بنا كرد؛ زيرا اوصافى كه قرآن درباره سد ذوالقرنين بيان كرده كاملاً بر آن تطبيق مىكند».7 بعضى ميل دارند اين سد را با ديوار معروف چين كه هم اكنون بر پا است و صدها كيلومتر ادامه دارد، منطبق بدانند؛ ولى روشن است كه ديوار چين نه از آهن و مس ساخته شده و نه در تنگه باريك كوهستانى قرار دارد؛ بلكه ديوارى است كه از مصالح معمولى بنا گرديده و همان گونه كه گفتيم صدها كيلومتر طول دارد. برخى ديگر اصرار دارند اين سد را سد «مأرب» در يمن بدانند. در حالى كه سد مأرب، گرچه در تنگه كوهستانى بنا شده، براى جلوگيرى از سيلاب و به منظور ذخيره آب بود و ساختمانش از آهن و مس نيست.8
«طبق گواهى دانشمندان در سرزمين قفقاز ميان درياى خزر و درياى سياه سلسله كوههايى است كه همچون يك ديوار شمال را از جنوب جدا مىكند. تنها تنگهاى كه در ميان اين كوههاى ديوار مانند وجود دارد، تنگه «داريال» است. اكنون در آن جا ديوار آهنين باستانى به چشم مىخورد. به همين جهت، بسيارى معتقدند سد ذوالقرنين همين سد است. جالب اين كه در آن نزديكى نهرى به نام «سائرس» وجود دارد كه به معناى «كوروش» است. يونانيان كورش را سائرس مىناميدند. در آثار باستانى ارمنى، اين ديوار «بهاگ گورائى»، «تنگه كورش» يا «معبر كورش» خوانده شده است. اين سند نشان مىدهد بانى اين سد او بوده است.»9
البته در اين نظريه نقاط مبهم وجود دارد؛ ولى فعلاً مىتوان آن را بهترين نظريه درباره تطبيق ذوالقرنين بر رجال معروف تاريخى دانست. چرا قرآن به طور بارز نام اين فرد را ذكر نكرده است؟ «قرآن كريم درباره پيامبران و مطالبى كه به آنان مربوط مىشود، آيات فراوان دارد. اين آيات بخش عمدهاى از نگرشهاى تاريخى قرآن را تشكيل مىدهد. گفتنى است محور بحثهاى دانشمندان تاريخ شؤون مادى بشر است. وقايع نگاران معمولاً محور تاريخ را پادشاهان و حاكمان قرار داده، تاريخ را با توجه به احوال آنان نگاشتهاند و تنها به تبع آنها از احوال جوامع و ملتها سخن گفتهاند. در اين گونه تاريخها كه عمده تاريخ نگارىها را تشكيل مىدهد، محور بحث حكومت است؛ اما كسانى كه بحثهاى تحليلى درباره تاريخ كردهاند، بيشتر تأكيد شان بر مردم و تحليل ويژگىهاى رفتارى مردم و قهرمانان تاريخ است و از ذكر نام افراد و جزئيات داستانها اجتناب مىكنند. قرآن كتاب تاريخ نيست، تا تمام جزئيات موارد تاريخى را بيان كند.10
از كساني كه به حروف نوشتاري پهلوي آشنايي دارند تقاظا مي كنيم با ما ارتباط برقرار كنند و در صورت تمايل در آموزش خط پهلوي به ما ياري رسانند تا زبانمان از اسارت خط عربي آزاد شود خواهش منديم از تماميه ايرانيان كه از دوستان و اشنايان خود در اين مورد پرسش نماييد ودر صورت آشنا بودن انان به اين خط براي مشاركت در اين مورد با ما ارتباط برقرار كنند. خواهش مي كنيم جدي بگيريد
پاينده ايران پاينده ايراني نابود دشمنشان